ماجراهای افغانستان- ورود به کابل

بیست و چهار ساعت است که از تهران راه افتاده ایم و هنوز روی هوا هستیم. هواپیمای مشهد – کابل هم حدود سه ساعت تاخیر داشت و بعد هواپیما عوض شد و شماره صندلی ها را از روی کارت پرواز کندند و اعلام کردند هر جا که می خواهیم می توانیم بنشنیم. هواپیما بلند نشده غذا دادند: باقالی پلو با گوشت و ماست و دسر زعفرانی و غذا را نخورده اعلام کردند که یک توقف کوتاه در هرات خواهیم داشت و هواپیما به سمت هرات پایین رفت ! هنگام فرود همه چیز زیبا بود و کارتونی. خانه های مرتب گلی و زمین های سرسبز. در یک فرودگاه بسیار کوچک فرود آمدیم که اطرافش پر بود از هواپیماهای آمریکایی و ضدهوایی و جیپ و بقیه تجهیزات نظامی. یک ماشین سوخت رسانی کنار باند بود و حدود ۱۵۰ نفر آدم.

ماشین سوخت به سمت هواپیما آمد و لوله اش را وصل کرد به باک هواپیمای روشن ما. بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدیم که احتمالا دارد باک را خالی می کند، بنزین هواپیما هم در ایران ارزان تر از افغانستان است و این یک روش واردات بنزین است احتمالا (: دلیل دیگری به ذهنمان نرسید.

بعد از سوختدهی، پله ها را وصل کردند و آن ۱۵۰ نفر آدم سوار هواپیما شدند. بعد از حدود ۱۰ دقیقه که جابجا می شدند، آنهایی که صندلی نداشتند دوباره پیاده شدند. احتمالا یک جور مسافر بین راه سوار کردن بوده (: با همه این تفاصیل حدود ۴۵ دقیقه بعد از هرات پرواز کردیم و مهماندار اعلام کرد «موسافرین عزیز، یک ساعت و چیهیل دقیقه دیگر در کابول نشستن خواهیم کرد». این مهماندار در فرودگاه مشهد بدون حجاب روی پله های هواپیما ایستاده بود و با تذکر برادران محترم مشهد، به درون هواپیما رفت و با یک روسری برگشت و روی پله ها با حجاب ایرانی به ما خوشامد گفت.

خلاصه حوالی ساعت شش به کابل رسیدیم. هواپیما که «نشستن نمود» و ما که از پله ها پایین آمدیم همه چیز عجیب بود. چند لحظه بعد دو مشکل اصلی را فهمیدیم: ۱- برق نبود ۲- اتوبوس نبود و پیاده در طول باند به سمت ساختمان ها راه می رفتیم. در تاریکی نسبتا مطلق وارد ساختمان شدیم و جواب سوال را گرفتیم.

سوال: «حالا که هرات مسافر سوار کرده اند چجوری می خوان پاسپورت خارجی ها رو چک کنن؟»
جواب: «یک نفر می ایسته جلوی در ورودی و از روی قیافه به غیرافغانی ها می گه برن توی صف پاسپورت بایستن»

توی صف پاسپورت می ایستیم و در همون تاریکی پاسپورت ها مهر می خورند و رد می شویم. محل تحویل چمدان ها یک سالن مربعی شکل است با یک نوار نقاله مخصوص چمدان ولی هیچ خبری از حرکت اش نیست. کمی می چرخم تا مسعود هم برسد. یک گوشه سالن شلوغ است و سر و صدا و چند چمدان که گاه گداری از حلقه آدم ها بیرون می افتد و به همان حال رها می شود. تازه می فهمم چه خبر است. از یک سوراخ کوچک در دیوار چمدان ها یکی یکی به زیر پای حلقه مردم هل داده می شود و یک زنجیره از آدم ها چمدان را نگاه می کنند و اگر مال خودشان نبود‌، هل اش می دهند به سمت نفر بعدی. یک جور نوار نقاله انسانی با نیروی دست و پا. با مسعود به وسط جمع می رویم و تا چمدان خودمان در بیاید، چمدان های مردم را دست به دست می دهیم کنار. چمدان هایی که صاحب شان در صف نیاستاده، از ته صف به بیرون می افتد. بعد از رسیدن چمدان خودم جرات پیدا می کنم و عکس می گیرم.

af_luggage.gif

در همان تاریکی بیرون می آییم. مسعود و مجیب و جرم (Jerome) چند ساعتی است که منتظرمان هستند. هوا سرد و است و بارانی و زمین گلی. سوار پاترول می شویم و راه می افتیم. تاریک است و شهر را زیاد نمی بینیم. از تلویزیون خودمان این انتظار برایمان به وجود آمده که در هر چهارراه سرباز آمریکایی ببینیم ولی هیچ خبری نیست. بعضی جاها پلیس افغانستان هست. البته به قول خودشان پولیس. به سمت مرکز شهر و محل اقامت می رویم (هتل؟).

به یک منطقه نظامی می رسیم. ساختمانی با نرده، سیم خاردار، میله برای ورود و در برقی. نگهبان که بیرون می آید ژ-۳ دستش است. اینجا محل اقامت ما است. تقریبا همه هتل ها همچین نگهبان هایی دارند. هتل چیزی شبیه به مهمانسرا است. اتاق اتاق اطراف یک سالن بزرگ. اتاق ها زیبا هستند. پرده های سرتاسری. تخت بزرگ. بخاری گازی با کپسول. یخچال و آب جوش. تلویزیون و ریسیور ماهواره. میز کار و کلی کمد. گلاب به رویتان «تشناب» هر واحد در یک بخش جدای سالن است. بسیار مجهز. در حد گوش پاک کن و اسپری ضد عرق هم دارد چه برسد به خمیردندان و صابون و تیغ و … .

مسوول مهمانسرا می پرسد صبحانه چی و چه ساعتی می خواهیم. پنیر و مربا و نان خشک پیشنهاد خودش است. همین را می گوییم برای ساعت ۷. قرار است ساعت ۸ بیایند دنبالمان برویم سر کلاس. هوا خیلی سرد است. حتی با وجود روشن بودن دایمی بخاری به خاطر نم داشتن دیوارها و پنجره های بسیار بزرگ دایما در حال لرزیدن هستیم. ساعت به وقت افغانستان هشت و نیم است ولی من می خواهم بخوابم. مسواک می زنم. کمی کارتون نگاه می کنم و اینترنت را امتحان می کنم. یک اینترنت بی سیم متعلق به پایگاه نظامی روبروی ساختمان ما هست ولی پسورد دارد. می گیرم می خوابم. فردا اولین روز کلاس است.

5 thoughts on “ماجراهای افغانستان- ورود به کابل

  1. سلام آقاي جادي از شاگردهاي كارگاه وبلاگ نويسي هستم. درمورد سفر اميدوارم كه راديوي افغانستان واقعا موفق باشه البته با حضور استادي چون شما دور از انتظار نيست.

  2. بسیار جالب نوشته بودی، ممنون. یه نکته رو فراموش نکنیم و اون اینکه این مطالبی که شما نوشته بودید و بعضی از نکات اون به نظر خنده دار میان، ممکنه با حمله آمریکا به ایران جزء مسائل عادی و روزمره ما بشه.

  3. سلام ،خسته نباشید…
    من دختری هستم که دوست دارم در مورد افغانستان بیشتر بدونم ….و در مورد وضعیت مردم و غیره…
    دنبال فردی می گردم که در این سالهای اخیر به افغانستان سفر کرده باشه و از وضعیت آنجا اطلاع داشته باشه …
    نمی دونم شما ایرانی هستین یا افغان؟؟
    علاقه مند هستم در مورد و افغانستان و سفر به آنجا و …. بیشتر مرا کمک کنید …
    ممنون و خسته نباشید

  4. مهرناز خانم با سلام من هم در مورد افغانستان تحقیق می کنم خوشحال می شوم با من تماس بگیرید

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s