زندگی کنیایی: یک روز استراحت

صبح بیدار می شوم. اگنس و ریچارد رفته اند سر کار و روز تعطیل موزونی است. هنوز خواب است. راستش را بخواهید هربار که از نزدیک دارم با یک سیاه پوست حرف می زنم یک لحظه احساس می کنم توهم دارم یا چشم هایم مشکل دارند. عملا هیچ چیز خاصی در صورت ها نمی بینید. حواسم که سر جا می آید می بینم موزونی می پرسد می خواهم با آب گرم دوش بگیرم یا با آب سرد. طبق اخلاق اعصاب خورد کن خودمان می گویم «فرقی نمی کند» ! هاج و واج مانده که مگر می شود فرق نکند (: می گویم آب گرم اگر ممکن است و از تخت بیرون می آیم. تا تخت را مرتب کنم و میز را سر جایش بگذارم، می گوید که حمام آماده است (:

wsf_house.jpg

تا حالا به بخش آشپزخانه نرفته ام. وارد آشپزخانه می شوم و از آنجا در دستشویی / توالت / حمام را باز می کنم. یک لحظه سورپریز می شوم و می خواهم بگویم که یبخیال حمام می شوم ولی احساس می کنم خوب نیست. باید حمام کنم !

حمام همان دستشویی نیم متر در یک متر است که یک سطل آب ولرم روی کاسه توالت فرنگی اش گذاشته اند. لباس هایم را در می آورم و از در آویزان می کنم. صابونم در دستم است. هرچقدر فکر می کنم که چطور می توانم هم صابون را خیس کنم و خودم را بشورم و هم کماکان آب تمیز داشته باشم راهی به ذهنم نمی رسد. آخرش یادم می افتد که اینجا مستعمره انگلیس بوده و به شیوه انگلیسی باید حمام کرد. با مخلوطی از آب و صابون و بعد ریختن همان مخلوط روی سر. تقلب می کنم و سرم را با آب تمیز خیس می کنم تا معلوم نباشد حمام کامل نکرده ام. بدنم را می شورم و سریع بیرون می آیم. بد هم نبود.

صبحانه آماده است. مخلوطی از چای، شیر و یک چیزی شبیه به نعناع ولی بسیار معطر است. من چای و شیر دوست ندارم ولی این ترکیب واقعا جالب است. شکر قهوه ای رنگ است و در یک بشقاب بیسکوییت گذاشته اند. یاد بیسکوییت شکلاتی خودم می افتم و از کیف می آورم و به میز اضافه می کنم. به نظر می رسد از این بیسکوییت جدید خوششان آمده.

موزونی می گوید تا ظهر نمی شود بیرون رفت چون هیچ خبری نیست و کمی درباره خانواده ها گپ می زنیم. می گویدروزهای تعطیلش معمولا به مادرش سر می زند. قرار می شود با هم برویم. از خانه بیرون می آییم.

wsf_street.jpg

هنوز بلد نیستم از سیاه پوست ها عکس بگیرم ولی خیابان واضح است. محله جنوبی نایروبی. شهر بسیار وسیع است و اکثرش چیزی شبیه به این. یک مرکز مدرن هم دارد که مراسم افتتحایه فروم آنجا برگزار شد (پارک اوهورو / آزادی).

برای رفتن باید سوار اتوبوس های خودشان بشویم. قبلا هشدار داده اند که سوار اینها نشوم. به نظر من که مشکلی ندارد. مردم هر کشور معمولا درباره کشور خودشان بد بین هستند (: این اتوبوس / تاکسی ها توسط محلی ها استفاده می شوند و ارزان هستند. سرپایی سوار نمی کنند ولی موقع سوار و پیاده شدن ممکن است توقف کامل نکنند. مسیرهای خاص دارند و تم های خاص! منظورم از تم مثلا این است که ممکن است موقع سوار شدن ببینید که راننده روی اتوبوس اش بزرگ نوشته Extreme Hip Hop ! معنی اش این است که درون اتوبوس صدای موزیک هیپاپ بیداد می کند. یا ممکن است یکی نوشته باشد No Smoking Bus (ما سوار این شدیم) و درون اتوبوس پر بود از نشان های سیگار نکشید و «دخترهای سکسی سیگار نمی کشند». اسم اینها ماتاتو است. متاسفانه عکس نگرفته ام ولی فیلم دارم (: اگر همدیگر را دیدیم یادم بیاندازید نشانتان بدهم.

با بیست دقیقه ماتاتو سواری به خانه مادر موزونی می رسیم.

wsf_mother1.jpg

مادرش خانه نیست و حدود دو ساعت منتظر می مانیم. من مانگو می خورم. نمی دانم در تهران هست یا نه ولی من تا حالا نخورده بودم. مثل گلابی است یا سیب و پوست می کنید و قاچ قاچ می کنید و می خورید. پنج مدل مانگو است. من دوتایش را امتحان می کنم. هر دو خوشمزه هستند. تلویزیون می بینیم. آشپزی کنیایی و فیلم هندی و هالیوودی و سریال و Soup Opera (از این کشدارهای خانوادگی). زیاد فیلم نگاه می کنند و جزو سرگرمی های اصلی شان است.

مادرش یکی دو ساعت دیتر می آید. آرایشگر است. هفت خواهر هستند بدون برادر و پدرشان دو سال قبل مرده (یاد گرفته ام که باید بگویم Sorry ولی همه اش یاد سینا می افتم که می گفت «مگر ما کشتیمش؟»). خواهربزرگتر آلمان است و خواهر کوچکتر مدرسه.

بعد دوباره ماتاتو سوار می شویم (اینبار هیپاپ ملایم!) و به شهر می رویم. اگنس را آنجا می بینیم و آن ها می خواهند من را به دیدن یک فیلم ببرند. خوشبختانه مرکز فرهنگی برنامه ای ندارد. شانس آوردم. اهل برنامه فرهنگی نیستم ! (: به رستوران می رویم. از قبیله موزونی. غذا فوق العاده است. در هتل و فروم غذا جالب نبود ولی اینجا ماهی غیرقابل تصوری می خورم. آنهم به شیوه کنیایی یعنی با دست. برایش عجیب و لذت بخش است که در جاهایی از ایران هم هنوز با دست غذا می خوریم (: عالی است. متاسفانه این سفید پوست های خودمحور بین white balance دوربین رو برای خودشون تنظیم می کنند ((: ولی به هرحال اینجا بودیم:

wsf_rest.jpg

بعد هم کمی در شهر قدم می زنیم. اول دانشگاه نایروبی را می بینم

wsf_university_nairobi.jpg

و بعد هم از کنار پارک مرکزی رد می شویم. مردم برای استراحت و دراز کشیدن و تفریح به این پارک می آیند و هر کس هم می تواند در گوشه اش مشغول صحبت شود. بسیار مرسوم است اینجا مبلغین مذهبی ببینید یا منتقدین از حکومت. گروهی داشتند درخواست برای اعدام رییس جمهور را امضا می کردند (به خاطر فساد سیاسی).

wsf_peoplesforum.jpg

در یک گوشه دیگر هم مردم «فروم اجتماعی خلقی» یا همچین چیزی درست کرده اند و برای یک کنیای بهتر با هم مشغول بحث هستند. راستش با داشتن خاطرات ایران جرات نکردم از امضای تومار برای اعدام رییس جمهور عکس بگیرم. شب که از ریچارد پرسیدم مشکلی نداشت اگر عکس می گرفتم گفتند « نه به هیچ وجه ! ما در کنیا هستیم، یک کشور آزاد». خوشبختانه این را عاقل اندر سفیه نگفت البته. درباره ایران اطلاعات زیادی ندارند.

بعد از کمی چرخیدن در شهر، به خانه بر گشتیم. همانطور که گفتم، مرکز شهر مدرن تر است. Times Tower در مرکز است و ساختمان های اداری و تجاری اطراف آن. در عکس دو دختری که مشغول دور شدن از دوربین هستند میزبان های من هستند: سمت چپ آگنس و طرف راست او، موزونی.

wsf_citycenter.jpg

حدود یکساعت طول می کشد به خانه برسیم. در راه کمی گپ می زنیم. من هم کمی چرت می زنم. اینجا تابستان است و همیشه گرم. البته خودشان عصرها ژاکت می پوشند. به نظر من که نیازی نیست. هوا دقیقا چیزی است که ما به آن هوای عالی می گوییم: بیست و پنج درجه و نیمه ابری با ابرهای سفید و کپه کپه. امشب غذا قرار است مخلوطی از ماهی با پوره سیب زمینی و ذرت باشد. البته من نمی دانم چجوری پوره را سبز رنگ می کنند.

در خانه برق نیست. برق از صبح قطع شده. آب هم که کلا از طریق بشکه توزیع می شود‌ (البته روزی یکی دو ساعت لوله ها آب دارند) و از تلفن هم که اصولا خبری نیست (البته همه موبایل دارند). در این شرایط بی برقی و بی آبی و بی تلفنی و بی گازی، رفیق روسمان SMS می زند که برای کارگاه فردایمان در فروم از اینترنت یکسری عکس آماده کنم (: جواب می دهم که نمی توانم و مشغول شام می شوم.

wsf_dinner.jpg

از چپ به راست: جادی، ریچارد، موزونی و اگنس. شام طبق معمول عالی است. بخصوص در نور شمع. برق نداریم و عکس با فلاش قوی گرفته شده. من و ریچارد روی تختمان نشسته ایم و میز را که برداریم بگذاریم روی مبل، جای خواب اگنس و موزونی هم آماده می شود.

برنامه من این بود که فردا پیش بقیه دوستان برگردم ولی این دوستان جدید به هیچ وجه اجازه نمی دهند. بخصوص که ریچارد خیلی علاقمند است کامپیوترش را با هم بررسی کنیم چون تا حالا هیچ کس نتوانسته درستش کند و امشب هم برق نیست. قرار می شود فردا هم بمانم. صبح باید ساعت شش بیدار شوم تا با موزنونی اول به شهر برویم و بعد از آنجا مرا به ورزشگاه محل برگزاری فروم برساند. این آدم ها بسیار مهربان هستند. بیش از حد انتظار. قول می گیرند که شب به خانه آن ها برگردم. قول میدهم و می خوابم.


برایشان مهم است که کارهایشان عجیب به نظر نرسد. خیلی ناراحت بودند که برق ندارند و وقتی گفتم برای من هم عادی است که برق قطع شود خوشحال شدند (: همینطور در مورد حمام می پرسند که ما هم همینطور حمام می کنیم یا نه. یا درباره شستن زمین وقتی زمین را تمیز می کنند می پرسند ما همیشه جاروبرقی داریم یا اینکه همینطور زمین را تمیز می کنیم و … خلاصه من ایران / تهران را یک کمی خراب تر از چیزی که هست معرفی کرده ام. شرمنده (: البته درباره آزادیهایشان و خوبی های کشورشان هم صحبت کردیم. مثلا همینکه حق دارند به راحتی از فساد رییس جمهور بنویسند و حرف بزنند. آخر امسال انتخاباتشان است و بسیاری از آدم ها را می بینی که می گویند دیگر به این رییس جمهور رای نخواهند داد.

نیم ساعتی در تخت با ریچارد از نرم افزار آزاد حرف می زنیم و از لینوکس (: در کارگاه فردا، درباره نرم افزار آزاد و لینوکس هم صحبت خواهیم کرد و سی دی هایی پر از نرم افزار آزاد توزیع خواهیم کرد. دو سه تا هم برای ریچارد خواهم آورد. امیدوارم کامپیوترش درست شود: یک پنتیوم ۴۳۳ مگاهرتزی یا ۱۶ مگ رم و ۴۰۰ مگ هارد. چیزی بهتر از این دارد در زیرزمین خانه ما خاک میخورد. البته بدون هارد (:

2 thoughts on “زندگی کنیایی: یک روز استراحت

  1. اون عکس بچه ها چه خوب شده . وقتی آدمها را موضوع قرار می دهی عکس ها جاندار می شوند مخصوصاً آنها که از سیاهپوست ها هست (البته آنهایی که مشخصاً دیده می شوند). کلاً همه ش دلم می خواست جایت بودم.

  2. نوشتی: «خلاصه من ایران / تهران را یک کمی خراب تر از چیزی که هست معرفی کرده‌ام»
    خیلی موافق نیستم، چون ۱.ایران که فقط تهران نیست ۲.تهران هم همش مترقی نیست 😉

    درباره‌ی حمام کردن هم به نظرم بجای انتخاب روش انگلیسی بهتر بود روش لینوکس کار بودن رو انتخاب می‌کردی یعنی RTFM! اگر مستندات مربوط به روش حمام کردن دم در حموم نبود می‌تونستی بهترین روش رو بپرسی (بجای استفاده از man hamam از انجمن‌های بحث و گفتگوی زنده حاضر در اونجا استفاده کنی!)

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s