زندگی کنیایی: ورود

سوار تاکسی هستم و به سمت جنوب شهر نایروبی می رم. توصیه شده که اول به میزبانم زنگ بزنم و وقتی رسید پشت در تاکسی، در را باز کنم. در عین حال راهنمای کنیایی گروه ما گفته که به هیچ وجه جایی نایستم. اگر هر مشکلی هم پیش آمد خیلی جدی به راه رفتن ادامه بدهم انگار می دانم دارم کجا می روم. خوشبختانه عین همین حرفها به مسافرانی که به ایران می آیند و در تهران دنبال ما می گردند هم گفته می شود (:

محله یوموجا بسیار از چیزی که من انتظار دارم دورتر است. شاید حدود نیم ساعت با تاکسی. در فاصله بیست دقیقه آخر حتی یک نفر سفید پوست هم ندیده ام و از پنج دقیقه قبل علامت های «اسلحه ممنوع است» در خیابان دیده می شود. راستش را بخواهید کمی مضطرب هستم. ماشین به یک خیابان فرعی وارد می شود و پس از مدتی جلوی ساختمان سفیدی که رویش نوشته شده Peacock Center می ایستد. به میزبانم زنگ می زنم. راننده اینطرف و آنطرف را نگاه می کند و درب ها را قفل می کند ! به نظر من که این خبرها هم نیست. تعداد بسیار زیادی آدم در خیابان هستند و همه مشغول تماشای فوتبال در بارها، کافه ها، مغازه ها و ..

روی قیمت ۱۵۰۰ شیلینگ توافق کرده ایم (با کمک راهنمای کنیایی) که چیزی حدود ۲۰ دلار است. ۲۰۰۰ شیلینگ می دهم ولی پول خورد ندارد. پیاده می شود تا در یکی از بارها پولش را خورد کند. هنوز برنگشته که یک نفر به شیشه می زند ! مشکل من با سیاه پوست ها این است که وقتی هوا کمی تاریک باشد هیچ چیز از صورتشان دیده نمی شود: پوست سیاه و برجسته گی های کوچک (دماغ من در تاریکی مطلق هم قابل تشخیص است). از اعتماد به نفسش حدس می زنم باید میزبان من باشد. دو نفر هستند. دومی با موهای بافت آفریقایی بدون شک دختر است. در را باز می کنم و خوشحال سلام و علیک می کنیم.

تا راننده برگردد سوار شده اند و راننده را راهنمایی می کنند به خانه شان. نزدیک است ولی جاده بسیار ناجوری دارد. ۵۰۰ شیلینگ را از راننده می گیرم، خداحافظی می کنم و پیاده می شویم. کنیایی ها بسیار مهربان هستند.

در ورودی مستقیما به یک اتاق باز می شود. حداکثر سه در چهار. دو کاناپه، یک تخت و یک میز و یک تلویزیون و یک کامپیوتر قدیمی که با تاسف می گویند خراب شده و کار نمی کند. یک در به آشپزخانه دو متری و حمام و دستشویی یک متری بازی می شود.

wsf_mozoni.jpg

هلن می گوید که یک اسم کنیایی اش موزونی است. من به همین اسم صدایش می کنم. اگنس دوست و هم خانه موزونی است و برادرش ریچارد هم با آن ها زندگی می کند. همه از ساعت سه صبح تا ۱۲ ظهر باید کار کنند و چون وسیله رفت و آمد درست و حسابی وجود ندارد مجبور هستند ساعت ۱۲ شب به سر کار بروند. شغلشان ؟ یک شرکت آمریکایی برای کم کردن مخارج، در کنیا آدم ها را استخدام می کند تا جواب تلفن مشتری ها را بدهند. به همین دلیل کار اینها باید به وقت آمریکا باشد. ریچارد بعد از کار‌، به کالج می رود و درس IT می خواند.

در لحظه ورود من تومار هم اینجا است و همه دارند فوتبال می بینند. نسبتا خیالم راحت شده. ظاهر جریان بسیار مرتب است. کمی درباره فوتبال گپ می زنم. مسابقه زنده منچستر و آرسنال است. همه طرفدار منچستر هستند و منچستر یک بر صفر جلو است. کمی درباره منچستر حرف می زنم و می گویم «خوبی منچستر اینه که حتی وقتی جلو است هم حمله می کنه» با کمی تعجب نگاهم می کنند و چند لحظه بعد که تیم قرمز یک گل می زند و من خوشحال می شوم می بینم هیچ کس خوشحال نیست ! گند زده ام. این منچستر لعنتی انگار امروز قرمز نپوشیده… بابا مگه شما قرار نبود شیاطین سرخ باشید ؟! بگذریم.

بعد از فوتبال شام است. می دانم که شامشان دیر شده چون اینجا هتل ها هم ساعت ۹ تعطیل می کنند ! خودشان بین شش تا هشت شام می خورند. شام کنیایی است مال قبیله اگنس. بسیار طبیعی است درباره قبیله ها حرف بزنید و اینکه چه کسی از چه قبیله ای است. درباره ایران هم دائما در مورد تعداد قبیله ها سوال می کنند و من درباره اقوام توضیح می دهم.

چون زود بلند می شوند می خواهند بخوابند. میز وسط اتاق را بلند می کنند و می گذارند روی یکی از کاناپه ها. بعد یک دوشک ابری از زیر تخت بیرون می آورند و پهن می کنند جای میز. دخترها یک چیز جوراب مانند را محکم می بیندند دور موهای مدل آفریقایی و آماده خواب هستند. من کمی چپ و راست می روم و خودم را با موبایل سرگرم می کنم تا ببینم باید چکار کنم. دو جای خواب بیشتر نیست و ما چهار نفریم. کسی حرفی از مسواک نزده و کسی هم لباس عوض نکرده.

دخترها روی زمین کنار هم می خوابند و ریچارد از من می پرسد ترجیح می دهم کدام طرف تخت بخوابم ! بعله. ریچارد و من باید با هم در این تخت بخوابیم. طرفم را انتخاب می کنم و سریع وارد تخت می شوم. نسبتا راحت است (: به جز اینکه با شلوار جین و کمربند و جوراب و تمام لباس هایم هستم. زود خوابم می برد. البته چند دقیقه بعد دوباره بیدار می شوم و جوراب ها و تی شرتم را در می آورم (زیرپیراهن دارم!) و تا صبح هم چندین و چند بار بیدار می شوم. ساعت ۱۲ اگنس می رود. ساعت ۲ همسایه دست راستی. ساعت ۳ همسایه دست چپی. ساعت چهار یکی دارد آواز می خواند. ساعت پنج ریچارد بیدار شده که برود و دارد لحاف روی من را که زده امش کنار دوباره رویم می کشد. ساعت شش از گرمای این لحاف بیدار می شوم (هوا بیست و پنج درجه است و اینها لحاف دارند!) و ساعت هفت هم دیگر صبح شده است. ولی واقعا شب خوبی بود.

One thought on “زندگی کنیایی: ورود

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s