Archive for the ‘سفر’ Category

شوخی ای که زنده از آن بیرون نخواهید آمد

می 20, 2007

احتمالا حدود دو هفته دیگه دارم می رم افغانستان برای تدریس طراحی وب. یکی از دوستان به همین مناسبت برایم یک پیام فرستاده بود:

جادی جان شنیدم به عنوان آموزشگر داری می ری افغانستان. این شوخی رو که دیدم، حس کردم فقط و فقط به درد تو می خوره. اگر نخواستی زنده از دست نیروهای ضد تروریست افغانستان بیای بیرون، این مراحل رو انجام بده:

- توی هواپیما بشین کنار یک نفر آدم باکلاس
- دائما به ساعتت نگاه کن
- در «میدان هوایی کابل» بلند شو وکیفت رو بیار
- کیف رو باز کن و لپ تاپ رو دربیار
- کامپیوتر رو بوت کن
- مطمئن شو که بغل دستی داره مونیتور رو نگاه می کنه
- برو به این سایت http://www.thecleverest.com/countdown.swf
- با یک حالت «دیگه همه چیز تموم شد» سرت رو به عقب ببر و آرام به سقف هواپیما خیره شو

جادی جان اگر دیگه ندیدمت خداحافظ!

مصاحبه و عکس هایی از چادر دگرباشان جنسی در فروم جهانی کنیا

می 15, 2007

دو روز دیگر، ۱۷ می، روز جهانی مقابله با همجنسگراستیزی است. من همجنسگرا نیستم ولی عمیقا معتقدم افراد تا وقتی که به دیگران صدمه نمی زنند حق دارند هر طور که دوست دارند رفتار کنند. معتقدم رفتارها درست و غلط دارند ولی چون من اعتقاد دارم که رفتار خاصی درست است، نمی توانم آن را به بقیه تحمیل کنم.من از همجنسگراها نمی ترسم بلکه دوستشان هم دارم چون بیشتر از «آدمهای معمولی» درباره جهان اطراف فکر می کنند و معمولا رفتار دوستانه تری دارند. زشت بودن تبعیض را درک می کنند و در جامعه ما، از اولین حقوق زندگی شان محروم هستند

کاشا: موسس سازمان همجنسگرایان اوگاندا

کاشا رو برای اولین بار در کلاس درسمون می بینم. جزو شاگردها است و با علاقه خاصی درس ها رو دنبال می کنه و خیلی جدی سوال می کنه. نسبت به بقیه قیافه جدی و دقیقی داره و گاهی کمی غمگین.

در ابتدای کلاس، از شرکت کنندگان می پرسیدیم از کجا و کدوم سازمان هستند و کاشا جواب داده بود از اوگاندا و سازمان «freedom and Roam» که شاید بشه ترجمه اش کرد به «آزادی و تکاپو». من نمی دونستم این سازمان چیه تا اینکه در جلسات فروم دوباره کاشا رو دیدم. در جایی به اسم «کیو اسپات» کار سازمان اونها فعالیت برای حقوق زنان اقلیت جنسی بود. این چادر هم به همت اونها برپا شده بود و به قول خودشون جایی بود که مردم می توانستند بدون ترس از پلیس و حکومت و جامعه،‌ بگویند که دگرباش جنسی هستند و با مهربانی مواجه شوند. تبلیغ این چادر، یک کاغذ کوچیک بود با نوشته «آرامش خود را بازیابید: Q-Spot»

دگرباشان، میط آرامش خود را پیدا کنید

و بعد از ورود، یکی از چیزهایی که جلب توجه می کرد گوشه ای بود که به احترام اعدام شدگان ایران به خاطر همجنس گرایی اختصاص داده شده بود. با یک عکس از دار زدن اونها و جایی برای نوشتن خاطرات مردم از کسانی که به خاطر گرایش جنسی شان بدون اینکه ضرری برای دیگران داشته باشند، رنج کشیده بودند. روی زمین هم شمع هایی به یاد اعدام های ایران، روشن بود.

ایرانیانی که به خاطر همجنسگرایی اعدام شدند را به خاطر خواهیم داشت

از کاشا خواستم یک مصاحبه کوتاه داشته باشه و قبول کرد. مدت ها بود که می خواستم این مصاحبه رو بنویسم و فرصت نمی کردم ولی الان فرصت خوبی است.

همدیگه رو می شناسیم ولی برای خوانندگان سایت خودت رو معرفی می کنی ؟

اسمم هست «ژاکلین کاشا» از کشور اوگاندا. بیست و شش سالم است و از سازمان طرفدار حقوق زنان اوگاندا.

برامون بیشتر از سازمانت می گی ؟

این تنها سازمانی است که در اوگاندا درباره حقوق همجنس گرایان فعالیت میکنه. از سال ۲۰۰۳ فعالیت خودمون رو شروع کرده ایم. سازمان توسط چند نفر از زنان لزبین شروع کرد. اکثر این زن ها به خاطر لزبین بودن در جامعه مشکلاتی داشتند. سازمان ما سازمان اقلیت های جنسی اوگاندا است و در حال حاضر با سه سازمان دیگه همکاری نزدیکی داره:

  • اسپکترام اینیشیتیو
  • فریدوم من روم
  • اینگریتی فلوشین

متاسفانه اسم ها رو سریع گفت و من به فارسی نوشته ام… تایپ فارسی من هم براش جالب بود (:

کاشا نه لبخند می زنه و نه با افتخار صحبت می کنه. موقع صحبت احساس می کنید غمگین است و تجربه ها براش ناراحت کننده. کاشا رو در چادری به اسم Q-Spot دیده ام که تبلیغ اش در سراسر فروم دیده می شه: کیو اسپات خود را کشف کنید!

چادر متعلق به همجنس گرایان است ولی من نمی دونم کیو اسپات چیه. سوال بعدی قراره معلوم کنه:

اسم این چادر کیو اسپات است. من معنی اش رو متوجه نمی شم. می شه برام بگی ؟

کیو، حرف اول کلمه Queer است و کوییر لغتی است که برای همجنس گرایان استفاده می شه. اینجا چادر Q است. یک نقطه امن. ما اینجا رو ساختیم تا بتونیم چند لحظه ای آزاد باشیم.

به من در جامعه ام همیشه گفته اند که آزادی برابر فساد است. تلاش شده به من یاد داده بشه که توی یک چادر آزاد همجنس گرایی، همه در حال سکس هستند…حرف ها رو گوش می دم

اینجا آزادی هست. ما می تونیم حرف بزنیم. افراد زیادی در آفریقا و دنیا هستند که به خاطر همجنس گرا بودن مجبور به سکوت هستند. افراد بی صدا. اینجا اونها حق اظهار نظر دارند. حق حرف زدم. ما اینجا هستیم تا تجربیات خودمون رو به اشتراک بگذاریم و صدای خودمون رو حتی به جامعه هامون هم برسونیم.

جامعه همیشه برای ما ناراحتی ایجاد کرده. ما اینجا هستیم تا به جامعه بگیم که وجود داریم. ما می خواهیم اینجا کنار هم کار کنیم تا صدامون به جامعه برسه. کار کنیم تا احترام، شکیبایی و حق حضور در جامعه برامون ایجاد بشه.

همجنسگرایی درباره سکس نیست،‌درباره عشق است

گفتی جامعه با تو مشکل داشته. این مساله چطوره ؟ آیا خانواده ات می دونن که همجنس گرا هستی ؟

بله. خانواده می دونن. ما در سازمان به راحتی در این باره صحبت می کنیم. کسی چیزی رو مخفی نمی کنه. ما رادیکال اکتیویست هستیم. ما باید صحبت کنیم تا افراد ببینند که وجود داریم. هر دختر لزبین حق داره بدونه که اجازه داره در جامعه حضور داشته باشه و برای اینکار می تونه بیاد پیش ما. البته ما حق نداریم به عنوان یک سازمان ثبت بشیم چون لزبین بودن غیرقانونی است.

خانواده من می دونن که من لزبین هستم و مشکلی ندارند ولی با فعالیت اجتماعی ام چرا. اونها می گن لازم نیست همه مردم لازم نیست بدونن من لزبین هستم. می تونم لزبین باشم ولی مخفی. من این رو نمی خوام. در عین حال اونها می ترسن که برام مشکلاتی پیش بیاد. اونها می گن فعالیت های من خطرناک است.

همجنس گرایی غیرقانونی است ؟
بله. غیرقانونی و جرم. در اوگاندا همجنس گرایی حداقل ۴ سال زندان دارد. جدیدا هم قانونی تصویب شده که خیلی شفاف این مساله رو بیان می کنه. در عین حال لزبین بودن در اوگاندا یک تابوی اجتماعی است.

اخیرا حتی قتل هم به خاطر لزبین بودن رخ داده. مثلا یک دختر ۱۵ ساله را مادرش آنقدر کتک زد که مرد. یا در سال ۲۰۰۳ یک دانشجو توسط خانواده اش شدیدا کتک خورد و بعدها به خاطر تحقیری که شده بود، خودکشی کرد. درباره این موارد هیچ کس حرفی نمی زند و دولت هم کاری نمی کند. خیلی تلاش کردیم درباره این موارد با سازمان های حقوق بشری اوگاندا وارد صحبت بشویم ولی همه به دولت وابسته هستند و عملا کاری از پیش نمی رود.

در کشور ما هم وضع نزدیک به همین است. روی دیوار همین چادر عکس اعدام کودکان به جرم همجنس گرایی به چشم می خورد. این فکر ذهنم را به سمت دین می برد. از دین کاشا می پرسم و رابطه آن با همجنس گرایی اش. راستش را بخواهید حدس ام این است که خداناباور باشد. جواب اش شوکه ام می کند. یک مسیحی بسیار معتقد است

دین ؟ اخیرا بعضی سازمان های دینی اوگاندا حتی از همجنس گرایی حمایت هم کرده اند و به همین خاطر دچار مشکلاتی هم هستند. ولی در کل دین مخالف همجنس گرایی است. بخصوص کلیسای انگلیک. من هم یک انگلیک به دنیا اومدم و به عنوان یک مسیحی معتقد زندگی می کنم. هر روز نماز می خونم و دعا می کنم و به نظرم این مساله ربطی به همجنس گرایی نداره. با خانواده و مفهوم دینی اون هم مشکلی ندارم. به نظرم می شه ازدواج کرد و بچه نداشت و مثلا یک بچه خیابانی یا بی سرپرست رو بزرگ کرد. همجنس گرایی بحث توالد نیست، بحث گرایش جنسی است.

به نظرتون کشورهای مشابه چکار می توانند بکنند ؟

در مرحله اول معتقدم که مجازات اعدام باید حذف بشه. اعدام جنایت علیه بشر است. شما نمی تونید کسی رو به جرم چیزی که در اختیار خودش نیست اعدام کنید. کسی همجنسگرایی رو عمدا انتخاب نمی کنه. این جریان طبیعی است پس برخورد با اون باید با برخورد با یک مجرم متفاوت باشه. درباره دزدی مردم حق انتخاب دارند ولی من هیچ وقت انتخاب نکرده ام که همجنس گرا باشم. من مغز همجنسگرا دارم و این جرم نیست. یک امر طبیعی است. این انتخاب نیست بلکه صرفا چیزی است که وجود دارد.

خسته است و سالن شلوغ. به عنوان مسوول این سازمان سرش شلوغ است و کلی آدم برای صحبت صف کشیده اند. بحث را با این سوال تمام می کند که آیا حرفی برای دوستان ایرانی اش دارید ؟
می خوام این پیام رو بدم که ما باید بیاییم بیرون و درباره حقوق خودمون حرف بزنیم. باید کمپین هایی داشته باشیم برای احقاق حقوق خودمون. لازم نیست از حکومت ها یا هر چیز دیگری خواهش کنیم. ما با این صفت به دنیا می آییم و برایمان کافی است که مردم برایمان احترام و حق حضور قایل باشند. نمی خواهیم مردم ما را صد در صد بپذیرند بلکه دنبال شکیبایی هستیم. من اینجا هستم که بگویم یک انسان هستم و حقوق انسانی باید مال همه انسان ها باشد. ما به افراد «مستقیم» احترام می گذاریم پس آن ها هم باید به ما احترام بگذارند.

افغانستان - بازگشت به شیوه سفر قندهار

مارس 9, 2007

بلیت برگشت را از چند روز قبل خریده ایم. گفته اند باید پنجشنبه چک کنیم که پرواز چه ساعتی است. زنگ که می زنیم می گویند پرواز ساعت هفت و نیم است و تاکید می کنند که پنج و نیم درفرودگاه باشیم. با محل اقامت هماهنگ می کنیم که ماشین ساعت پنج و ربع (یا به قول خودشان پانزده دقیقه بعد از پنج)‌ آماده باشد.

صبح غرق خواب هستم که مسعود در می زند و بیدارم می کند. ساعت تازه پنج است و قرار بوده همین لحظه ساعت زنگ بزند. حاضر می شوم و به رانندگی مسوول هتل راه می افتیم به سمت فرودگاه. فرودگاه بسته است و صبح ساعت ۶ دوباره بازخواهد شد ! مجبوریم جلوی در ورودی در ماشین بنشینیم و درباره تاریخ افغانستان «گپ کنیم».

خوشحال خان که مسوول هتل ما است، از تاریخ افغانستان می گوید. مثل اکثریت قریب به اتفاق کسانی که ما با آن ها گپ کرده ایم، می گوید که دوران دکتر نجیب (زمان کمونیست ها)‌ بهترین دوره افغانستان بوده. از ائتلاف جهانی ضد نجیب می گوید و استعفایش. وقتی از اعدام نجیب در خیابان توسط طالب ها حرف می زند، چشم اش پر از اشک می شود. توضیح می دهد که افغانستان از جنگ خسته است و دیگر جنگ نمی خواهد. از کرزای هم راضی است. می گوید بعضی مردم از کرزای تقاضاهای عجیب دارند: مثلا برق. می گوید برق رسانی زمان می برد و در دو سه سال نمی شود نیروگاه ساخت و برق رساند به خانه ها. حتی خریدن از کشور خارجی هم پول و زمان می خواهد. طرفدار کرزای است چون کرزای سیاست خارجی را به خوبی پیش می برد. می گوید افغانستان هم با ایران روابط حسنه و دوستی دارند و هم با آمریکا و هم با اسراییل. می گوید تا بحث جنگ آمریکا با ایران پیش آمد، کرزای پیمانی با «مکمل» کشورهای همسایه بسته است که پایگاه های نظامی این کشورها هیچ گاه علیه یکدیگر استفاده نشود.

ساعت شش شده و فرودگاه باز است. با ماشین داخل می شویم. پلیس ما را که می بیند می گوید با ساک ها پیاده بشویم و در یک سالن ساک ها را باز می کنند و می گردند و دوباره سوار می شویم. جالب بود که اگر یک کیف در صندوق یا کف ماشین بود اصولا کسی نمی دید. با همه اوصاف بالاخره وارد می شویم. مفصل نمی نویسم ولی نسبتا شبیه به ورود: بی برقی، «کلاشی» (بازرسی های بدنی)،‌ ایمنی بسیار پایین و … مثلا در جیب من کلی موبایل و کلید و جعبه و آت و آشغال است و در کلاشی که طرف می گوید «در جیب ات چه است؟» و می گویم شکلات می گوید رد بشوم و داخل بروم. بامزه است. قبل از مهر زدن پاسپورت می گویند که باید عوارض خروج بدهیم !!! می پرسیم چقدر ؟
- پنجاه افغانی
- افغانی نداریم ! دلار چقدر می شود ؟
- ده دلار و ده افغانی‌!
- استاد !‌ «بیخکی» افغانی نداریم! چقدر دلار ؟
- ده دلار و یک دلار بدهید.
کلک ! چهل افغانی به نفع خودش حساب می کند. بیخیال می شویم و پول و پاسپورت را تحویل می دهیم. وقتی پاسپورت نفر قبلی را می دهد پاسپورت ها قاطی پاتی شده. سه نفر قبلی پاسپورت هایشان را اشتباه گرفته اند.

بعد از همه ماجراها بالاخره با حدود نیم ساعت تاخیر می گوید برویم سوار هواپیما بشویم. فوق العاده است. پیاده روی باند به سمت هواپیما می رویم. سه هواپیما آنجا است. بعد از اینکه با دو سه بار پرسیدن مطمئن می شویم کدام به ایران می رود، سوار می شویم.

بلند که می شود به سه زبان فارسی، پشتون و انگلیسی اعلام می کند که «مسافران عزیز! به هواپیما خوش آمدید! مقصد هواپیما قندهار و زمان پرواز یکساعت و بیست دقیقه است». دلمان خالی می شود و ارتفاع پرواز را نمی شنویم. از مهماندارها که می پرسیم می گویند «یک توقف کوتاه در قندهار داریم و بعد به سمت تهران می رویم. قندهار تقریبا سر راه است».

کنار ما یک آقای ایرانی نشسته است. خوشبختانه مسعود وسطمان است. گپ که می زنیم می پرسد چکاره ایم و می گوییم آموزشگر IT. می گوید که «خوبه، من هم در کار Network هستم». فکر می کنم متخصص شبکه است. مسعود در آمدش را می پرسد «۵ هزار دلار. تا دو ماه دیگر ۲۵ هزار دلار در ماه خواهم گرفت.» تعجب می کنیم. در این فکر هستم که بگویم لیلا هم بیاید افغانستان کار شبکه بکند که کاشف به عمل می آید از این گروه گولد کوئست و این حرفها است و شبکه مسخره اش هم شبکه کامپیوتری نیست. از بدبختی هایش که می گوید و از سخت بودن زندگی در کابل و بدبختی هایی که کشیده کاشف به عمل می آید که چقدر درآمد کلانی دارد. می گوید که قبلا هم سعی کرده در ترکیه و امارات کار کند. بگذریم.

بیسکوییت و آب میوه پاکستانی را می خوریم و جمع که می کنند به «محوطه هوایی» قندهار رسیده ایم. در حین نشستن کلی هواپیما و آتشبار و ضد هوایی می بینیم و دو هلیکوپتر آپاچی که یکی در حال فرود است و دیگری در حال بلند شدن. در فرودگاه جنب و جوش است. نگاهی به روزنامه کنار دستم می اندازم. تیتر صفحه اول هست: «عملیات گسترده آمریکا علیه نیروهای طالبان در قندهار». فرود می آییم.

kabul_airport.jpg

هواپیما مانند مسیر رفت تعدادی مسافر پیاده می کند و تعدادی مسافر سوار. می پرسیم توقف چقدر است: «یک ساعت» ! لعنتی. یک ساعت توقف در یک شهر نه چندان در مسیر بدون اطلاع قبلی. یک ساعتی منتظر می مانیم. کمی بیرون را نگاه می کنیم، کمی عکس می گیریم و کمی «گپ گفته می کنیم». یک ساعت که می گذارد هیچ خبری از پرواز نیست تا اینکه شایعه ای در بین مسافر ها می پیچد: «قرار است حداقل دو ساعت اینجا بمانیم». واو… بلند گو تایید می کند «مسافران عزیز! به خاطر ممنوعیت پروازی ناحیه هوایی قندهار، آمریکایی ها اجازه پرواز را تا دو ساعت دیگر نخواهند داد». در محاصره هستیم (: وسط عملیات آمریکا علیه طالبان. یک ربعی که می گذرد بلندگو باز اعلام می کند «با وجود صحبت های بسیار ما با مقامات آمریکایی که حداقل به مسافران اجازه پیاده شدن بدهند، این اجازه صادر نشده است. لطفا از نان ها [غذاها]ی خود لذت ببرید.»

هلیکوپترهای آپاچی آمریکا در فرودگاه قندهار

صبحانه همینجا سرو می شود. تا سه ساعت آینده همینجا هستیم. لپ تاپ را روشن می کنم و وبلاگ می نویسم. چند ماشین نظامی آمریکا اطراف هواپیمای ما هستند. موتورها خاموشند و برق نیست. اشتباه می کنم و به دستشویی می روم. برق ندارند و باید لای در را باز بگذاریم. تازه متوجه می شوم که سیفون هم کار نمی کند ! کار را تمام می کنم و در عین کمی خجالت بیرون می آیم. خوشبختانه کار بزرگی نبود ! (:

kabul_helic.jpg

هنوز هم دارم وبلاگ می نویسم. چند جیپ اطراف هواپیما هستند و یکسری سرباز نره غول آمریکایی. چند مگس هم در هواپیما هستند. صبحانه اصلا خوب نبود. یکی از مسافرها آهنگ گوگوش پخش می کند. دوربین ام دست مسعود است که عکس می گیرد. امیدوارم حین بلند شدن هم فیلم های خوبی بگیرد. جذاب خواهد بود. الان دیگر بعد از بیشتر از سه ساعت توقف در این فرودگاه موتورهای هواپیما روشن شده اند و درها بسته (درها را باز کرده بودند که مردم هوا بخورند!) ولی خبری از پرواز نیست. هیچ خبری هم از اینترنت بی سیم نیست. متن را ذخیره می کنم تا در تهران بفرستمش. هواپیما راه افتاد. لپ تاپ را خاموش می کنم. مسعود از پنجره فیلم می گیرد.

kabul_usairforce.jpg

مارس 8, 2007

بعد از سه روز تدریس تمام وقت، بچه ها بسیار خوب پیشرفت کرده اند و نسبتا به راحتی یک سایت دینامیک را می سازند و صفحه بندی می کنند. مایه خوشحالی است. امروز می خواهیم بعد از کلاس به بازار برویم و هم آنجا را ببینیم هم چیزی بخریم.

af_kabul.jpg

شهر پر است از بیلبورد… از تبلیغات مدرن همانند این گرفته

af_billboard.jpg

تا تبلیغات مربوط به حقوق زنان مثل بیلبوردهایی که می گویند «زنان نیمی از جامعه را تشکیل می دهند و مورد حمایت دولت هستند» یا «تفاوت جنسی، خلاف قانون است». باید یک مطلب مجزا درباره حقوق زنان در افغانستان بنویسم ولی فعلا خلاصه بگویم که در تلویزیون دائما به مناسبت هشت مارس تبلیغاتی در مورد حقوق زنان پخش می شود. مثلا در این مورد که آن ها در ازدواج حق تصمیم گیری شخصی دارند.

af_kabul_street.jpg

مثل هر شهر دیگری، قسمت خوب و بد دارد. عکس اصلی ترین مرکز تفریحی را در پست های قبل گذاشته بودم. این هم یک خیابان معمولی است. مقصد اول، بزرگترین بازار کامپیوتر کابل است. این بازار با آن بازار مشهور (بگران) که همه چیز دست دوم و سرقتی است فرق دارد ولی چندان هم دست کمی از آن ندارد.

بازار کامپیوتر در افغانستان

یک پاساژ چند طبقه با مغازه های فشرده و پر از انواع چیزهای مرتبط با کامپیوتر و اکثرا بسیار ارزان. یک لپ تاپ Dell Latitude (مثلا مدل D600) دست دوم می بینم که می گویند «فی پنج و نیم صد» یعنی پانصد و پنجاه دلار. اگر D610 بود شاید وسوسه می شدم بخرم. بهترین Acer با وب کم و بقیه ماجرا «فی دوازده صد و نیم» است یعنی ۱۲۵۰ دلار. قیمت عالی است. دوست افغانی که یک کیبرد لازم دارد، یک کیبرد می خرد به ۱۰۰ افغانی (۲ دلار). مسعود دنبال چیزهای تخنولوژیک و جدید است که اصولا در این بازار وجود ندارد. بیرون می آییم. مقصد دوم برای من است: خرید «پاکل». از همان کلاه هایی که احمد شاه مسعود به سر می گذاشت. خوبی این خرید این است که برایش باید به بازار قدیمی تر شهر برویم.

af_pakon.jpg

گرم و راحت است و به قیمت توریستی می فروشندنش ۱۵۰ افغانی (۳ دلار ناقابل). مسعود هم یکی می خرد. فروشنده پیشنهاد می کند کلاه مدل کرزای هم بخریم. من که دوست ندارم. ترجیح می دهم به مغازه های رنگ و وارنگ لباس هم سر بزنیم. دنبال یک چیز برای لیلا هستم.

لباس فروشی در کابل

در نهایت تنها چیزی که پیدا می شود روسری است. جنس بهتر که می خواهیم کلا در مغازه را می بندد و از سوراخ و سمبه های مغازه چند روسری ابریشمی اصیل بیرون می آورد. جالب است که طوری رفتار می کند که انگار قاچاق می فروشد. نمی دانم چرا ولی به هرحال در مغازه را بسته و اینها را با احتیاط نشان می دهد. زیبا هستند و دوست داشتنی (:

af_kabul_scarf.jpg

از همین ها می خریم. با مقیاس افغانستان به طرز عجیبی گران است و بعدا معلوم می شود که با خریدن چهار تا از این روسری ها، حقوق متوسط یک ماه کار در کابل را خرج کرده ایم (حدود ۱۰۰ دلار).

از میزبانهایمان تشکر می کنیم که وقت گذاشته اند. رفتن به بازار واقعا لذت بخش بود و باعث شد کمی شهر را ببینیم. فردا آخرین روز کلاس است و پیشرفته ترین مباحث و نتیجه گیری کل دوره. به نظر می رسد دوره موفق بوده.

شب است و در تخت می نویسم. فردا «روان می کنم» به سایت. شهر برق ندارد و ما از ژنراتور استفاده می کنیم و به همین دلیل تلویزیون کابلی قطع است و دارم تلویزیون افغانستان می بینم. سریال های هندی، تبلیغات ایرانی و دم به دم تبلیغ برای روز زن و درباره حقوق زنان توسط «وزارت امور زنان». از یکی از تبلیغات فیلم گرفته ام که به دوستان نشان بدهم.

افغانستان - چند عکس، چند خاطره

مارس 7, 2007

این دو روز بدون هیچ حادثه خاصی گذشت. به جز رفتن به سفارت برای درخواست ویزا برای دوستان افغانی تا بتوانند در تهران در یک دوره آموزشی شرکت داشته باشند و یادگرفته های خود رو امتحان کنند. این دوستان قرار است بعدها در افغانستان آموزشگر دیگران باشند. ماجرای سفارت را باید بعدا بنویسم ولی فعلا این عکس ها را داشته باشید. البته قبل از دیدن عکسها توضیح بدهم که دوستی که با من است علاقه مند دوربین و عکاسی است و در نتیجه بر خلاف سفرهای قبلی، من در بسیاری از عکس ها هستم.

af_workshop.jpg

این عکس کارگاه ما است. چهار کامپیوتر رومیزی و سه لپ تاپ. در افغانستان لپ تاپ بسیار مرسوم است. به دو دلیل: وجود لپ تاپ های دست دوم ارزان و نبودن برق. لپ تاپی برابر لپ تاپ یک میلیون و چهارصد تومانی من را می شود در اینجا به قیمت نهصد دلار خرید. البته پیدا کردن لپ تاپ زیر پانصد دلار سخت است ولی لپ تاپ های روز را می توانید بدون امتحان کردن، دست دوم بخرید و ببینید چه چیزی از آب در می آید. برای خودشان مرسوم است. دلیل دوم بر می گردد به برق غیرمطمئن. در طول روز چندین بار برق قطع می شود و مردم ژنراتورهایشان را روشن می کنند. در این وضعیت استفاده از دسکتاپ غیرعملی است چون دائما ریست می شود. لپ تاپ با باتری اش این مشکل را هم حل می کند.

در عین حال همانطور که می بینید هیچ کدام از شرکت کنندگان ما از قوم هزاره نیستند. قوم هزاره همانی است که در ایران به عنوان مردم افغانستان مرسوم هستند. از چهره این افراد به سختی می شود حدس زد که ایرانی نیستند.

af_bus_japan.jpg

ساعت ناهار با خیلی ها گپ می زنیم. بحث ها جالب هستند و معمولا غم انگیز. آدم ها از رفتارهای نادرستی که در ایران با آن ها کرده ایم حرف می زنند. امیری می گوید که در ایران دانشجو بوده و یک بار که داشته با اتوبوس به سمت تهران می رفته، در یک ایستگاه مسوول اتوبوس از ولوو پیاده اش می کند و با وجود داشتن بلیت ولوو اصرار می کند که باید سوار اتوبوس قدیمی بشود چون افغانی است. من و مسعود چیزی نداریم بگوییم. یکی از مسوولین رده بالای این موسسه از دختری تعریف می کند که عاشق اش بوده ولی خانواده دختر فقط به خاطر افغانی بودن حتی اجازه حرف زدن هم به او نداده اند. این آقا به نظر من بسیار باشعورتر و با شخصیت تر از بسیاری فامیل های من بود. امیری عاشق آهنگ است و با لذت به هایده و گوگوش گوش می دهد. می گوید که آیت الله های واقعی اینها هستند نه آنهایی که به عنوان آیت الله مشهور شده اند. برایمان آهنگ افغانی کپی می کند (اگر خواستید و من را دیدید، بگیرید) و با افسوس می گوید که افغانستان زباله دان کشورهای دیگر شده. حرف اش را تندروانه می دانیم. در برگشت که دقت می کنیم روی خیلی چیزها نوشته شده که هدیه کشورهای دیگر هستند و مطمئنا بهترین هدیه های ممکن نیستند. من مشکلی با این ندارم که کشورهای دیگر در کابل مدرسه و دانشگاه و بیمارستان و اتوبوس و … داشته باشند و به نظرم در مرحله ای از رشد این لازم است. امیری این را دوست ندارد. دوباره عکس بالایی را برایتان تکرار می کنم.

af_bus_japan.jpg

داستان ها خیلی خیلی زیاد است. افغانستان سرد است. برای ما خیلی سرد است. البته این دو روز هوا بهتر بوده. ساعت شش در اقامتگاهمان هستیم (که اسمش DreamLand است و اسم صاحبش خوشحال خان) تا شام در اتاق مسعود گپ می زنیم و از بچگی ها و خاطرات تعریف می کنیم و بعد از هشت تا حدود نه و ده من کانال کمدی تلویزیون و شوهای خانوادگی خنده دار می بینم که دوستشان دارم و وبلاگ می نویسم و درسهای فردا را آماده می کنم. اینجوری:

af_bed_laptop.jpg

خاطره فرعی:امروز دوستان سر کلاس تریاک آورده بودند! یک چیز قهوه ای پررنگ بود شبیه قره قوروت و به اندازه یک گردو. بوی خاصی نداشت. می شد آن را با چایی شیرین خورد. البته یک قسمت کوچکش اش را. بحث شد که واقعا تریاک است یا نه. در نهایت زیرش آتش روشن کردند و دود کرد. بو کردیم. گفتند تریاک است. تلقین بود یا واقعی،‌ بعد از بو کردن احساس می کردم سرم کمی گیج می رود. جالب بود که گفتند تریاک داشتن در افغانستان هم جرم است هرچند که می گفتند موقع سرماخوردگی بسیار مفید است و استفاده می کنند.

افغانستان - چند برش کوتاه

مارس 5, 2007

- مسعود در راه از ظهیر می پرسد که حجاب اجباری است یا خیر. ظهیر می گوید اجباری نیست و در کافی شاپ خواهیم دید. در کافی شاپ سر یکی دو میز چند دختر نشسته اند که روسری هایی بسیار محکم تر از روسری های تهران دارند ولی روبنده ندارند.

- در یک چهارراه پرچم زیر را می بینیم: خشونت با زنان، ناسپاسی فرزندان…
زنان در افغانستان

- اکثرا از ایرانی ها و پاکستانی ها دل خوشی ندارند. می گویند زیاد به آن ها ظلم کرده ایم و مدت ها تحقیرشان کرده ایم. خوشبختانه لااقل گروهی که ما با آن ها هستیم می گویند این تقصیر عموم مردم نیست و همه جا همه جور آدمی وجود دارد.

- بعضی چیزها اینجا بسیار ارزان است. مثلا «موتور» (ماشین) یک ماشین معمولی سه و نیم میلیون است و یک ماشین لوکس ده میلیون و یک ماشین فوق العاده عالی سی میلیون. اکثر ماشین ها مدل بالا هستند. لوازم الکترونیک هم ارزان است. به شیوه پست قبلی.

- غیرقانونی بودن ستلایت (ماهواره) در ایران برایشان خنده دار است. می گویند بعضی خانه ها سه چهار جهت مختلف آنتن دارند و تمام کانال های حاصل را روی کابل به همسایه ها می فروشند. مثلا از قرار ماهی چهار دلار.

- هیچ سایتی فیلتر نیست. اصولا اینترنت آزاد است (در جهان فقط ۱۴ کشور اینترنت را سانسور می کنند) مگر اینکه در یک شرکت یا یک موسسه مسوولین آنجا تصمیم بگیرند اینترنتی که در دسترس کارمندان می گذارند را محدود کنند. ولی سانسور مرکزی و دولتی روی رسانه ها وجود ندارد.

- تقویمشان شمسی است ولی ماه هایشان به ترتیب از نوروز به بعد: حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سمبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو، حوت. نکته را داشتید ؟ جادی متولد ماه جدی است.

- به خیابان جاده یا شارع می گویند و یکی اسم یکی از خیابان های بزرگشان احمد شاه مقصود است. وقتی آمده بودند فرودگاه دو جوان را می بینند که حدس می زنند ما باشیم. رو به آن ها می گویند: «جادی! مسعود؟» و آن دو نفر جواب می دهند: «بلی! اینجا جاده مسعود است».

افغانستان - تفریح بعد از کلاس

مارس 5, 2007

کلاس بعد از ظهر دو ساعت است. کمی از هر ساعت هم به قطع شدن ژنراتور و وصل مجدد آن می گذرد. حین کلاس خبر بازداشت ۴۰ نفر از اعضای جنبش زنان در تهران را شنیده ام و حالا دارم خبرها را چک می کنم. ناراحتم از اینکه الان در وضعیت خوبی نیستند ولی خوشحالم چون می دانم که دوستانم قوی هستند. ظهیر پیشنهاد می کند که چرخی در شهر بزنیم. می گوییم که می خواهیم شش در اقامتگاه باشیم و می گوید که سریع چرخ خواهیم زد. ما را به شهرنو می برد ! فکر بد نکنید. شهر نو مرکز شهر و یکی از مکان های تفریحی جوانان است. جذاب و جالب. فکر نمی کنید چنین جایی در افغانستان باشد. یک جای پارک خالی است و یک پسر با دستمالی در دست آنجا ایستاده، پارک کردن ماشین همان و شسته شدن اش همان. جلوی در ورودی مرکز تفریحی، یک نفر افغانستانی با اسلحه کشیک می دهد. در ورودی از گیت رد می شویم و بوق می زند و مسوول امنیت آنجا، کیف هایمان را می گردد که وقتی مطمئن می شود که «دهشت افکن» نیستیم، داخل می شویم. این روند برای همه کسانی که وارد می شوند تکرار می شود.

شهرنو در افغانستان

مغازه ها اکثرا لباس و لوازم آرایش. تقریبا شبیه به پاساژهای خودمان. درباره پیشرفت افغانستان حرف می زنیم و کمی هم از اختلاف طبقاتی. شکی نیست که ناراحت کننده است و در حال زیاد شدن. این بحث ها را موقع ناهار هم شنیده ایم. دولت به اندازه کافی قوی نیست و درآمدهای افغانستان حتی خرج کارمندانش را هم نمی دهد. افغانستان بهترین میوه ها و بهترین انگور را داشته ولی حالا میوه و انگور از چین وارد می شود و بسیاری از کالاها ایرانی، پاکستان و «چینیایی» است. مخابرات پیشرفت کرده و خیلی جاهای دیگر ولی نه آنقدری که می خواسته اند.

از بگرام می گویند. در کل ۲۴ کشور در افغانستان نیرو دارند و مقر اصلی آمریکا بگرام است. می گویند جمعه اگر بشود به دیدن آنجا می رویم. جایی که لوازم الکترونیکی بسیار ارزان است. می گویند چند وقت پیش یک هارد دیسک ۴۵۰ گیگابایتی اکسترنال را خریده اند هشتاد دلار. دیدنی اینجا است که لوازم دزدیده شده از پایگاه و سربازها را دقیقا جلوی در خروجی سربازخانه می فروشند! بستگی دارد چه چیزی به سرقت رفته باشد. هارددیسک اکسترنال، کول دیسک ۲ گیگابایتی یا لپ تاپ. هر دوره یک کالا در آنجا رواج دارد و در بسیاری مواقع فروشنده حتی نمی داند کالا چیست. از باری می گویند که کسی با افتخار لپ تاپ یکی از رده بالاهای ناتو را دزدیده بوده و کل نیروهای نظامی بسیج می شوند تا هرچه لپ تاپ در مغازه های غیر مجاز هست را بخرند. می گویند واقعه مشابهی تکرار می شود وقتی که فرمانده ای کول دیسکی با اطلاعات ارزشمند گم کرده باشد. اگر برویم به عنوان نمونه یک کول دیسک می خرم تا ببینیم چه چیزی قابل بازیافت است (: می تواند مثال بسیار خنده داری باشد.

در کافی شاپ قهوه می خوریم و موقع فروش ماشین شسته شده است. نمی دانم ار ازای چند افغانی. مسعود مشغول توضیح دادن به بچه افغانستان - تفریح بعد از کلاسهایی است که می خواهند به ما مجله و دعا و اینجور چیزها بفروشند: «افغانی ندارم وگرنه حتما می خریدم».

شام هتل وحشتناک زیاد است. بازهم گوشت کبابی و یک جور گوشت و سیب زمینی و کشمش پلو با ماهیچه و کوفته. به قول مسعود به راحتی برای شش نفر کافی است. فردا شب حتما خواهیم گفت که زیاد غذا نگیرند.

افغانستان - اولین روز کارگاه

مارس 5, 2007

صبح ساعت هفت بیدار شدم. هوا آنقدر یخ بود که جرات نکردم دوش بگیرم. با احتیاط کمی آب به صورتم زدم و بعد از پوشیدن همه لباس ها تا صبحانه لرزیدم! صبحانه طبقه پایین بود. یک میز چهارنفره که دو صندلی سمت چپ اش مختص من و مسعود بود و برایمان مربا،‌ پنیر سه گوش، مارمالاد و نان و چای گذاشته بودند. نصف دیگر میز متعلق به مرد قد بلند، لاغرِ و کچلی بود که لباس خواب آبی داشت و بالای پله ها جواب سلام من را داده بود. قیافه اش به ایتالیایی ها می خورد ولی تا صبحانه ما تمام شود سر میز نیامد، موقع برگشتن ما دیدم که از حمام بیرون آمده و دارد به اتاقش می رود.

مربای هویج دوست ندارم،‌ پنیر خوردم و مارمالاد و کلی چای تا شاید گرم شوم. بعد هم تا ساعت هشت در اتاقم چسبیدم به بخاری گازی ولی هیچ فایده ای نداشت. بیرون برف می آمد و دو دیوار اتاق من پنجره است.

ساعت ۸ رفتیم پایین و تا ماشین بیاید، نیم ساعتی با مسوول اقامتگاه گپ زدیم. مثل اکثر کسانی که تا آخر امروز با آن ها گپ خواهیم زد، معتقد بود که بهترین دوره افغانستان، دوره ای بوده که شوروی افغانستان را اشغال کرده بود. مثل بقیه معتقد بود که طالب ها (طالبان را معمولا طالب یا طالب ها می گویند) ساخته دست آمریکا یا کشورهای منطقه هستند. معتقد بود که طالب به نفع آمریکا است تا بتواند در منطقه بماند یا اینکه طالب با حمایت پاکستان و ایران مانده تا آمریکا نتواند مستقر شود. مثل بقیه افغان هایی که دیدیم، دل خوشی از ایرانی ها و پاکستانی ها نداشت و می گفت این دو گروه، همیشه به افغانستان ظلم کرده اند و افغانستانی ها را تحقیر. مسعود خیلی خوب با آدم ها گپ می زند.

به Nai یا نی که رسیدیم هنوز برف می آمد. خیابان ها تا حدی شلوغ بود و هیچ چراغ راهنمایی ای هم وجود نداشت. نظم هر چهارراه را یک پلیس بر عهده داشت و هیچ خبری از نیروهایی با سلاح سنگین و این حرفها نبود. نی (یا به لهجه ما نای) یک مرکز است برای آموزش رادیوهایی افغانستان. افغانستان مثل هر کشور دارای آزادی بیان نسبی دیگر رادیوهای آزاد دارد. این رادیوها بسیار آماتور هستند و نیازمند آموزش. حتی برد بعضی از این رادیوها کمتر از چند ده کیلومتر است. حدود ۶۰ رادیو اینجا هست که از بین آن ها ۳۰ تا کاملا مستقل هستند و عضو اتحادیه رادیوهای مستقل افغانستان. نای به آن ها آموزش و خدمات می دهد و ما اینجا هستیم که به اعضای نای، نحوه ساخت یک وب سایت آسان با کمک SPIP را آموزش دهیم.

امکانات بسیار کم است و رفتار افغانی ها دوستانه. کلاس در یک اتاق ۲ متر در ۴ متر برگزار می شود که به شکل بسیار فشرده ۵ عدد PC و یک عدد لپ تاپ روی میز وسط آن گذاشته اند. من و مسعود یک لپ تاپ داریم و یک وایت برد. به جای ویدئو پروژکتور، آدم ها پشت یکی از مونیتورها جمع می شوند. افغانستانی هایی که در آموزش هستند هیچ کدام لباس افغانی یا چشم های گشیده ندارند. می گویند افغانستانی هایی که ما در ایران دیده ایم همه از قوم هزاره و بدون تحصیلات بوده اند و این باعث شده نگاه خوبی به افغانی ها نداشته باشیم. بچه های باهوش و سخت کوشی هستند.

وسط کلاس مسوول نای در را باز می کند و درباره ساعت کلاس ها صحبت می کند. روی ۵ ساعت در روز توافق می کنیم (: سه ساعت صبح و دو ساعت بعد از ظهر. ما انتظار شش ساعت در روز را داشتیم. قبل از رفتن از ما می خواهد که یک «فکاهی»‌ تعریف کنیم. چیزی به ذهنمان نمی رسد که قابل گفتن باشد. خودش یکی تعرییف می کند و می رود (:

کلاس خوب است و بچه ها علاقمند. زبان همدیگر را راحت می فهمیم. بخصوص در بحث های «تخنیکی» که کلمات انگلیسی اش بیشتر است. بچه های فنی هستند.

ماجراهای افغانستان- ورود به کابل

مارس 4, 2007

بیست و چهار ساعت است که از تهران راه افتاده ایم و هنوز روی هوا هستیم. هواپیمای مشهد - کابل هم حدود سه ساعت تاخیر داشت و بعد هواپیما عوض شد و شماره صندلی ها را از روی کارت پرواز کندند و اعلام کردند هر جا که می خواهیم می توانیم بنشنیم. هواپیما بلند نشده غذا دادند: باقالی پلو با گوشت و ماست و دسر زعفرانی و غذا را نخورده اعلام کردند که یک توقف کوتاه در هرات خواهیم داشت و هواپیما به سمت هرات پایین رفت ! هنگام فرود همه چیز زیبا بود و کارتونی. خانه های مرتب گلی و زمین های سرسبز. در یک فرودگاه بسیار کوچک فرود آمدیم که اطرافش پر بود از هواپیماهای آمریکایی و ضدهوایی و جیپ و بقیه تجهیزات نظامی. یک ماشین سوخت رسانی کنار باند بود و حدود ۱۵۰ نفر آدم.

ماشین سوخت به سمت هواپیما آمد و لوله اش را وصل کرد به باک هواپیمای روشن ما. بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدیم که احتمالا دارد باک را خالی می کند، بنزین هواپیما هم در ایران ارزان تر از افغانستان است و این یک روش واردات بنزین است احتمالا (: دلیل دیگری به ذهنمان نرسید.

بعد از سوختدهی، پله ها را وصل کردند و آن ۱۵۰ نفر آدم سوار هواپیما شدند. بعد از حدود ۱۰ دقیقه که جابجا می شدند، آنهایی که صندلی نداشتند دوباره پیاده شدند. احتمالا یک جور مسافر بین راه سوار کردن بوده (: با همه این تفاصیل حدود ۴۵ دقیقه بعد از هرات پرواز کردیم و مهماندار اعلام کرد «موسافرین عزیز، یک ساعت و چیهیل دقیقه دیگر در کابول نشستن خواهیم کرد». این مهماندار در فرودگاه مشهد بدون حجاب روی پله های هواپیما ایستاده بود و با تذکر برادران محترم مشهد، به درون هواپیما رفت و با یک روسری برگشت و روی پله ها با حجاب ایرانی به ما خوشامد گفت.

خلاصه حوالی ساعت شش به کابل رسیدیم. هواپیما که «نشستن نمود» و ما که از پله ها پایین آمدیم همه چیز عجیب بود. چند لحظه بعد دو مشکل اصلی را فهمیدیم: ۱- برق نبود ۲- اتوبوس نبود و پیاده در طول باند به سمت ساختمان ها راه می رفتیم. در تاریکی نسبتا مطلق وارد ساختمان شدیم و جواب سوال را گرفتیم.

سوال: «حالا که هرات مسافر سوار کرده اند چجوری می خوان پاسپورت خارجی ها رو چک کنن؟»
جواب: «یک نفر می ایسته جلوی در ورودی و از روی قیافه به غیرافغانی ها می گه برن توی صف پاسپورت بایستن»

توی صف پاسپورت می ایستیم و در همون تاریکی پاسپورت ها مهر می خورند و رد می شویم. محل تحویل چمدان ها یک سالن مربعی شکل است با یک نوار نقاله مخصوص چمدان ولی هیچ خبری از حرکت اش نیست. کمی می چرخم تا مسعود هم برسد. یک گوشه سالن شلوغ است و سر و صدا و چند چمدان که گاه گداری از حلقه آدم ها بیرون می افتد و به همان حال رها می شود. تازه می فهمم چه خبر است. از یک سوراخ کوچک در دیوار چمدان ها یکی یکی به زیر پای حلقه مردم هل داده می شود و یک زنجیره از آدم ها چمدان را نگاه می کنند و اگر مال خودشان نبود‌، هل اش می دهند به سمت نفر بعدی. یک جور نوار نقاله انسانی با نیروی دست و پا. با مسعود به وسط جمع می رویم و تا چمدان خودمان در بیاید، چمدان های مردم را دست به دست می دهیم کنار. چمدان هایی که صاحب شان در صف نیاستاده، از ته صف به بیرون می افتد. بعد از رسیدن چمدان خودم جرات پیدا می کنم و عکس می گیرم.

af_luggage.gif

در همان تاریکی بیرون می آییم. مسعود و مجیب و جرم (Jerome) چند ساعتی است که منتظرمان هستند. هوا سرد و است و بارانی و زمین گلی. سوار پاترول می شویم و راه می افتیم. تاریک است و شهر را زیاد نمی بینیم. از تلویزیون خودمان این انتظار برایمان به وجود آمده که در هر چهارراه سرباز آمریکایی ببینیم ولی هیچ خبری نیست. بعضی جاها پلیس افغانستان هست. البته به قول خودشان پولیس. به سمت مرکز شهر و محل اقامت می رویم (هتل؟).

به یک منطقه نظامی می رسیم. ساختمانی با نرده، سیم خاردار، میله برای ورود و در برقی. نگهبان که بیرون می آید ژ-۳ دستش است. اینجا محل اقامت ما است. تقریبا همه هتل ها همچین نگهبان هایی دارند. هتل چیزی شبیه به مهمانسرا است. اتاق اتاق اطراف یک سالن بزرگ. اتاق ها زیبا هستند. پرده های سرتاسری. تخت بزرگ. بخاری گازی با کپسول. یخچال و آب جوش. تلویزیون و ریسیور ماهواره. میز کار و کلی کمد. گلاب به رویتان «تشناب» هر واحد در یک بخش جدای سالن است. بسیار مجهز. در حد گوش پاک کن و اسپری ضد عرق هم دارد چه برسد به خمیردندان و صابون و تیغ و … .

مسوول مهمانسرا می پرسد صبحانه چی و چه ساعتی می خواهیم. پنیر و مربا و نان خشک پیشنهاد خودش است. همین را می گوییم برای ساعت ۷. قرار است ساعت ۸ بیایند دنبالمان برویم سر کلاس. هوا خیلی سرد است. حتی با وجود روشن بودن دایمی بخاری به خاطر نم داشتن دیوارها و پنجره های بسیار بزرگ دایما در حال لرزیدن هستیم. ساعت به وقت افغانستان هشت و نیم است ولی من می خواهم بخوابم. مسواک می زنم. کمی کارتون نگاه می کنم و اینترنت را امتحان می کنم. یک اینترنت بی سیم متعلق به پایگاه نظامی روبروی ساختمان ما هست ولی پسورد دارد. می گیرم می خوابم. فردا اولین روز کلاس است.

ماجراهای افغانستان- ایستگاه اول: مشهد

مارس 4, 2007

قرار بر این است که با هواپیمایی آسمان از تهران به مشهد بیاییم و بعد با هواپیمایی افغانستان به کابل برویم. این وسط حدود ۱۴ ساعت باید منتظر بمانیم. به خاطر مه و برف در مشهد، بسیاری از پروازها کنسل شده اند. هواپیمایی آسمان ۴ ساعت تاخیر دارد و ما نصفه شب بعد از یک پرواز ترسناک به مشهد می رسیم. شب را در یک هتل خوب می مانیم. اتاق های جدا و یک خواب عمیق که البته وسط اش بلند می شوم باتری ساعت لعنتی را در می آوردم که اینقدر بلند تیک تاک نکند.

صبح بلند می شوم و دوش می گیرم و اصلاح نمی کنم و کامپیوتر را روشن می کنم. هتل شبکه داخلی دارد ولی به اینترنت وصل نیست ! فعلا وصلم به یک مهمان دیگر و سرور هتل و روتر بی سیم و نه هیچ چیز دیگر. می رویم صبحانه و بعد هتل را ترک می کنم برای آژانس هواپیما که به قول خودشان تکت افغانستان را از آنجا خریده ایم و بعد هم فرودگاه. همه چیز مرتب است. امیدوارم صبحانه خوب باشد.