آگوست 5, 2007

امروز روز همبستگی با دانشجویان زندانی است. حکومتی که از انسان ها بترسد، شایسته حکومت نیست. حاکمی که جواب اندیشه را با شکنجه بدهد، می داند که در میدان اندیشه، بازنده خواهد بود.

امروز روز همبستگی با دانشجویان زندانی است. حکومتی که از انسان ها بترسد، شایسته حکومت نیست. حاکمی که جواب اندیشه را با شکنجه بدهد، می داند که در میدان اندیشه، بازنده خواهد بود.
صبح که بلند شدم، یک آقای اولترا مسلمان وبلاگنویس با PM به من گیر داده بود که دروغگو هستم و خیلی بی ادب. هر چقدر گفتیم خب حالا که اینطوره بیخیال ما بشه و بذاره من به کارهام برسم بیخیال نمی شد که نمی شد !
بعد کار شروع شد و تا ساعت شش عصر طول کشید. روی حداقل پنج تا پروژه مجزا کار کردم که به جز یکی از هیچ کدوم لذتی نمی بردم. بین اینها هم امیریعقوبعلی زندان بود ، جمهوری اسلامی می خواست شب یک پسر که در زمان کودکی مرتکب جرمی شده بود رو اعدام کنه، یکی از بهترین استاد های من (کیان تاجبخش) رو در یک محیط ایزوله (شکنجه روانی) مجبور به اعترافات احمقانه تلویزیونی کرده اند و فردا برنامه مسخره اش پخش می شه (که من نگاه نمی کنم چون حوصله حماقت ندارم) و خیلی خبرهای بد دیگه مثل دانشجویان در زندان و کلی داستان دیگه (:
ولی چرا امروز بهترین روز من بود ؟ چون دیشب با لیلا یک کار مدیر سیستمی خیلی جذاب کردیم و از اون مهمتر همین الان که ساعت حدود شش عصره، این مقاله دیوانه کننده رو خوندم که می گفت E70 بهتر از iPhone است: The iPhone is a piece of shit, and so is your face.. این متن فوق العاده خنده دار بود برام. چندین بار قه قه زدم زیر خنده. نمی شه درک کرد چطوری این طرف اینها رو نوشته و چقدر لذت برده از اینکه این متن اینقدر مشهور شده (بالای ۹۰۰۰ دیگ). این متن قوی ترین طنز برخورنده ای بود که خونده بودم. طرف یک گوشی E70 داره و می گه که خیلی از iPhone بهتره. این متن نهایت متلک گفتنی است که من در یکی دو سال اخیر خونده ام. شاید من بیمار باشم ولی قه قه باهاش خندیدم. شاید هم تاثیر خبرهای بد امروز بود. ولی به هرحال قوق العاده با قریحه نوشته شده بود.

خب چند وقتی وبلاگ ننوشتم. سرم با چند تا کار جالب و یک کار بیخود خیلی خیلی شلوغ بود.
الان یک پست سریع می نویسم که بگم زنده ام، که بگم از سنگسار یواشکی انسان در تاکستان منزجر شدم و بازم به این فکر افتادم که چرا آدم ها کاری می کنند که جرات ندارن یا خجالت می کشن ازش عکسی باشه یا ازش حرفی زده بشه.
گفتم یک پست بزنم و سریع بگم که به همه حقوق انسانی اعتقاد دارم. دستگیری کسانی که برای حقوق دوستانشون روی زمین نشسته اند کار پستی است و پلیسی که به دروغ می گه داره عملیات ضد مواد مخدر انجام می ده باید خجالت بکشه از اینکه کارش اونقدر زشته که خودش هم جرات نداره بگه داره چیکار می کنه.
در عین حال بسته شدن روزنامه هم میهن هم خیلی زشته و تمام این سانسورهای اخیر اینترنت. حکومت نباید از مردمش بترسه.
آخرش هم بگم که تنها چیز بامزه این روزها ، این جریان شناسنامه دادن به لباس ها است. دیروز شنیدم که لباس فروشی ها یکسری کاتالوگ گذاشته اند روی میز و شما لباس رو می بینین و می پسندید و فردا براتون دو سه سایز و رنگش رو می یارن تا بخرین (:
حالا من هم یک دست لباس افغانی از افغانستان برای خودم و لیلا آوردم که نمی دونم باید به کجای وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی یا وزارت کشور یا وزارت اطلاعات مراجعه کنم تا براش شناسنامه صادر کنن!
دوستان و اول از همه سینا که این روزها نون زیادی به هم قرض می دیم و بهترین دوست منه، بهم خبر دادن که این وبلاگ و کیبرد آزاد هم دارن فیلتر می شن. مشکلی نیست ! من آماده مبارزه ام و مشتاق.
دوره وبلاگنویسی کلاسیک گذشته. این روزها وبلاگستان دیگه اون وبلاگستان قدیم نیست. وبلاگ نویسی حرفه ای تر شده و فقط وبلاگ هایی که هدفشون ماندگاری است می مونن. هدف من ماندگاری نیست. لااقل نه در وبلاگستان. من اینطرف و اونطرف می رم و اینکار و اونکار رو می کنم. این وبلاگ رو وقتی در افغانستان بودم با نوشته های افغانستان شروع کردم. جالبه که دوباره افغانستان هستم که تموم اش می کنم و وبلاگ جدیدم به آدرس
یک قدم جلوتر از سانسور / Jelotar.blogspot.com
هم با ماجراهای افغانستان شروع می شه. الان کابل هستم.
بذارین فقط ناله نکرده باشیم. دو تا چیز بامزه بگم و بعدا این وبلاگ رو فراموش کنید و به آدرس جدید در جلوتر بلاگ اسپات بیایید:
- ساناز خجسته که از دوستان دوست داشتنی منه، یک داستان جدید گذاشته در وبلاگ داستان هاش. خواندنی است: یک لیوان آب خنک.
- بچه های دانشکده علامه شجاع هستند و دوست داشتنی. کاری رو کردن که من دوست داشتم بکنم:


دیروز با عده ای از دوستان رفتیم تئاتر بچه های کار. همونطور که نوشتم روزهای شنبه و سه شنبه و چهارشنبه ساعت ۴ عصر در فرهنگسرای ارسباران (بالای سیدخندان). محیط بسیار دوست داشتنی ای بود با آدم های خوب و یک تئاتر بسیار دیدنی.
بچه ها با کمک اساتید تئاترشون، به شیوه خلاق و بر اساس زندگی خودشون یک تئاتر طراحی و اجرا می کنند. تئاتری که خیلی جاهاش احساس نمی کنید تئاتر است و شبیه یک نگاه از بیرون به زندگی این بچه ها است. این بچه ها، بازیگر نیستند بلکه تکرار کننده زندگی هر روزه شون هستند. این بار روی سن تئاتر. ولی احتمالا خیلی از کارهایی که می کنند و حرف هایی که می زنند حرفهایی هستند که هر روز بین خودشون می زنند.

دوست دوست داشتنی، زینب سالاروند عکس می گرفت و ازش خواستم یکی دو تاش رو برام بفرسته و لطف کرده این دو عکس زیبا رو فرستاده. مثل دیروز، دوست دارم بهتون پیشنهاد کنم امروز (چهارشنبه) اگر می تونید ساعت ۴ به دیدن این تئاتر بروید (فرهنگسرای ارسباران). هم برای آشنا شدن با یکسری بچه خوب، هم برای لذت بردن از یک محیط دوستانه و هم برای کمک و حمایت از بچه هایی که در یک کشور غریبه، دارند هنرمند بودن رو تجربه می کنند (:
هیچ وقت این ضرب المثل اینقدر به دلم نچسبیده بود. واقعا سینا همین بقل است و من در سایت های همه دنیا دنبال چیزهای خواندنی می گردم. من عاشق چیزهای بامزه هستم و همینطور علاقه خاصی به نوشته های فکر شده و ارزشمدار(!) دارم (: امروز دیدم که یکی از دوستان خیلی خوبم (سینا) دو نمونه عالی از هر کدام نوشته:
فهرست قیمت های جدید کمیته انضباطی نوشته طنزش است که با اینکه من فوتبالی نیستم کلی من را خنداند. بخصوص ماده ۶ که می گوید :
ماده 6 – بازیکنان، مربیان، دستاندرکاران و تماشاگران تیمهای استقلال و پرسپولیس و حتی شخص علی دایی هم مشمول این مواد قانونی هستند.
و این نوشته اش هم که در مورد الگوی زمان کودکی اش یعنی کاسپاروف است هم خیلی به دلم نشست. درباره یک «ورزشکار» که می تواند الگو باشد. ورزشکاری که قهرمان جهان می شود ولی قبول نمی کند که با یک دیکتاتور سازش کند و در تظاهرات ضد دیکتاتور، دستگیر می شود. من هم کاسپارف را دوست داشتم، بعد از نوشته سینا، بیشتر هم دوستش دارم. از ورزشکارهای خایه مال خوشم نمی آید (خواندن نوشته های سینا انگار آدم را «بد-دهن» می کند (: ))
دیروز یکی از دوستان ازم پرسید که اگر بخواد برای یک سایت اسپیپ قالب درست کنه چقدر طول می کشه. گفتم اگر خوب بلد باشه حدود دو ساعت برای هر قالب. این شد که در نهایت قرار شد خودم درستش کنم (:
من همیشه پیشنهاد می کنم که از بین طرح های آزاد برای وب (مثلا این مجموعه قالب های آزاد وب یا این گروه قالب هایی که همه می تونن به آزادی برای وب استفاده کنن و تغییرش بدن) یکی رو انتخاب کنند و به من بدهند تا براشون با اسپیپ سازگارش کنم.
قالب زیبایی انتخاب کردند.

و در نتیجه به نظر من که سایت هواداران منشور جهانی زنان به آدرس www.IranWMW.com یکی از سایت های خاص و قشنگ زنان شد (:
جادی اینجاست. برگشته. سالم و سلامت. از فردا دوباره وبلاگ ها رو می نویسم و به کارهای سابق بر می گردم. دوره دو هفته ای بسیار جالبی بود (:
سلام دوستان. به اینترنت هیچ دسترسی ای ندارم. حداکثر دو سه روز یکبار در حالت ایستاده !
خلاصه تا برقراری اینترنت مجدد وبلاگ نیمه تطعیل. امیدوارم بیشتر از یکی دو روز طول نکشه.
شخصی ؟ مشغول پایان نامه هستم. یعنی مشغول اینکه ببینم اصولا می شه دفاع کنم یا نه باید بیخیال شم. جاگلینگ (پرتاب کردن سه توپ به هوا) تمرین می کنم . این مهمترین کارهای این چند وقت است. برنامه تایپ هم به زودی تموم می شه.
خب بگم که عید شما مبارک. البته می شد ایمیل بزنم یا اس ام اس بفرستم ولی چه کاریه ! این روزها کلی اس ام اس می یاد که عید رو تبریک می گه و عملا کپی پیام های مشابه است و ایمیل ها هم که مجموعه ای هستن از عکس گل و بلبل و اینا با یک نوشته روشون (:
خلاصه من اینجا به شکل متنی نوروز رو تبریک می گم و خوشحالم که خورشید و زمین یکبار دیگه دقیقا در این وضعیت خاص دوست داشتنی قرار گرفتند.
البته بداخلاق نیستم ها. مشکل اینه که سازمان ما رو بستن. کنشگران داوطلب تعطیل شده و فعلا بیکارم که خیلی خوش می گذره ولی اشکالش اینه که گذاشتن وقتی سازمان رو تعطیل کردن که خودش خود به خود تعطیله و عملا ما ضرر کردیم ! بدشانسی اینه. البته جنبه های خوب هم داره. مثلا اینکه شروع کردم به ترجمه کتاب زندگی نامه لینوس توروالدز که خودش نوشته. همچنین کیبرد آزاد رو می شه جدی تر بگیریم و کلی کار باحال دیگه. اگر کسی کار داوطلبانه برای سازمانش داشت یا کاری داشت که به درد جامعه مدنی می خورد و کمی هم پول داشت پیشنهاد بده (: مثل راه اندازی سایت و اینجور چیزها.