Archive for the ‘جنسیت’ Category

تبلیغات عطرهای تام فورد

سپتامبر 18, 2007

اگر شما مسوول تبلیغ یک عطر باشید چه شیوه ای رو انتخاب می کنید ؟ یک هنرپیشه که می گه از عطر شما استفاده می کنه؟ یک ورزشکار که بعد از ورزش یک دوش می گیره و با عطر شما تر و تازه می شه؟ نظر طراح تبلیغاتی تام فورد این نیست. تام فورد برای تبلیغ عطر جدید مردانه اش یک پیام راحت و ساده داره: این عطر دقیقا مثل همون یکی چیزی است که شما دنبالش هستین!

این حرف زنان رو به یک شیئی تقلیل می ده،‌ قوه درک مردان رو در نظر نمی گیره و صد البته جلب توجه می کنه. برای دیدن یک نسخه بزرگ می تونید به مقاله اصلی مراجعه کنید که عنوان جالبی هم داره: برچسب‌ قیمت‌های فضایی تنها چیزی نیستند که شما را از ورود به مغازه تام فورد باز می دارند .

کامنت هم جذابه: بعید می دونم مردی بخوای بوی اونجا رو بده ! مگر اینکه همجنسگرا باشه و بخواد مردهای «مستقیم» رو جذب کنه.

فتیش خرد کردن قطار

سپتامبر 12, 2007

این مطلب در مورد مسایل جنسی غیرمعمول است، اگر دوست ندارید یا ذهن بسته‌ای دارید که نمی‌تونه تنوع رو بپذیره، نخونید. جستجوگرهای عزیز: اگر دنبال مطلب پورنوگراف هستید، این مطلب به درد شما هم نمی خورد :)

فتیش به معنای بت است و در سکس به معنای لذت جنسی از چیزی نوعا غیرجنسی بکار برده می شه. مثلا یک فتیش مرسوم، چرم است: افرادی که از پوشیدن یا پوشاندن یا حضور چرم لذت می‌برند.

فتیش‌ها بسیار گسترده هستند و از نظر تئوری می‌تونن تقریبا هر چیزی رو شامل بشن. مثلا اگر دقت کنید(؟) در ایران فتیشی هست به اسم فتیش چادر. مردانی که از اینکه طرف مقابلشون چادر پوشیده باشه لذت می‌برن.

خوشحال می‌شم اگر دختری هم باشه که فتیش خاصی رو نام ببره که ویژه خانم‌ها باشه. شاید به خاطر سلطه چند قرن مردان بر امور جنسی، فتیش‌ها هم مردانه شده باشند و لازم باشد فتیش‌های زنانه کم کم خودشان را نشان بدهند.

به هرحال. فتیشی هم هست به اسم «فتیش خرد کردن» که در اون مردها دوست دارند زن‌هایی رو ببینند که چیزهایی رو خرد می‌کنند. می‌گن این فتیش از طرف مردان تحقیرطلب شروع شده و مثلا اگر زن مشغول خرد کردن بدن یک کرم یا حشره باشه،‌ مرد خودش رو با اون برابر می‌کنه. اما ژاپن که محدودیت‌های خاص خودش در امور جنسی رو داره و به همین دلیل در جهان مشهوره به محصولات سکسی عجیب و غریب و «غیرطبیعی»، یک فتیش جدید رو پایه گذاشته: فتیش خرد کردن قطارهای اسباب بازی.

فتیش خرد کردن قطار

به نظر من که غیرمنطقی هم نمی‌یاد. قطار سمبلی است از حرکت، سرعت و قدرت و بقیه صفاتی که به مردها نسبت می‌دهند. خرد کردن یک حشره یا کرم کار راحتی است ولی وقتی زنی به همون راحتی یک قطار رو هم خرد می‌کنه،‌ احتمالا مرد فتیشیست لذت بیشتری خواهد برد.

در آخر این رو اضافه کنم که من از این نوع فتیش اصلا خوشم نمی یاد (:‌ بخصوص اگر چیزی که خرد می‌شه یک موجود زنده باشه شدیدا منزجر هم می‌شم!

منبع: عکس رو از اینجا برداشته‌ام که البته فیلتر است.

بازهم درباره زن واقعی

جولای 18, 2007

قبلا نوشته بودم که عاشق زن های واقعی هستم به این دلیل که از انسان ها خوشم می آید نه از عروسک ها. نظرم این است که علاقمندی به زنان هم تیپ هنرپیشه های هالیوود، غیرواقعی است و این غیرواقعی بودن یکی از مطالبی است که وقتی می بینم، درباره اش می نویسم.

یاد گرفتن اینکه هنرپیشه های هالیوود، زن ایده آل هستند، بخصوص در ایران این مشکل حادی است. به خاطر حجاب اجباری، ما زنان واقعی را در خیابان ها نمی بینیم و فکر می کنیم حتما در دنیای غرب و در دنیای «آزاد»، همه شبیه هنرپیشه فلان فیلم هستند یا دانشگاه ها و مدارس همه شبیه به مدارس و دانشگاه های فیلم های آمریکن پای،‌ Another Teen Movie و Girl Next Door هستند. در حالی که اینطور نیست.

من معمولا جهان اطرافم رو پیچیده می بینم و به شکل آزار دهنده ای خیلی از سوال ها یا نظرها را اینطور جواب می دم که «مساله بسیار پیچیده است»! زیبایی هم بسیار پیچیده است و پیچیده تر از اون جذاب بودن است که خودش ترکیبی است از زیبایی و بقیه مسایل پیچیده مثل شیوه رفتار، نوع صحبت، شیوه لبخند زدن، حاضر بودن در مکان های خاص و … .

زیبا بودن ربطی به اندازه دماغ ندارد (حتی اگر به دماغ بگویید بینی). زیبا بودن ربطی به رابطه قد و وزن ندارد. به ارتفاع لب هم ربطی ندارد. چیزی که باعث زیبایی صورت می شود، ترکیب مناسب دماغ، لب، گونه و لبخند است. در مورد بدن و رنگ پوست هم دقیقا همینه. بگذریم و بحث رو طولانی نکنیم چون می دونید و درک می کنید چی می گم (: این مطلب رو شروع کردم تا این عکس رو بذارم:

تا دوستانی که می گن چرا نباید فلانی رو الگو قرار بدیم، بدونن که فلانی خودش هم الگوی خودش نیست (: مثل همیشه هم تکرار کنم که مشکلی با این ندارم که کسی الگوی زیباییش فلانی باشه. صحبت من اینه که همه نباید احساس وظیفه بکنند که الگوشون فلانی باشه (: آدم ها حق انتخاب دارند. ممکنه یک نفر عاشق این باشه که عکسهای فلانی رو بچسبونه به دیوار اتاقش و از دوست دخترش بخواد که غذا نخوره تا شبیه فلانی بشه و دماغش رو مثل فلانی عمل کنه و حین سکس هم چشم هاش رو ببنده و فلانی رو در نظرش بیاره و دختره هم افتخار کنه که توی اینکار اونقدر شبیه فلانی شده که می تونه طرف رو راضی کنه. اما من دوست دارم از هر ذره خود طرف لذت ببرم و فقط و فقط چون خودش است، عاشق اش باشم. حالا این طرف می خواد چاق باشه یا لاغر یا هر شکل دیگه (:‌ اگر دوست داشته باشه نافش رو سوراخ کنه، نمی خوام احساس کنه با اینکار شبیه فلان هنرپیشه پورنو شده. دوست دارم با هم از جواهر بدنش لذت ببریم بدون اینکه دائما تلاش کنیم شبیه فلانی بشیم یا بهمانی.

زن واقعی

ژوئن 24, 2007

یک زن واقعی، موجود بسیار دوست داشتنی ای است. به نظر من یکی از زیباترین های جهان. منظورم از واقعی، این نیست که مو رنگ نشده باشد. منظورم این نیست که گوشواره نداشته باشد. منظورم این نیست که لباس پیچیده ای نپوشیده باشد. منظورم هم این نیست که ماتیک زده باشد نزده باشد. منظورم کسی است که خودش باشد. کسی است که به خودش اعتماد داشته باشد و کسی که از خودش نترسد و خجالت نکشد.

این جریان، یکی دیگر از مواردی است که باعث می شود با وجود روشن بودن همیشگی تلویزیون، من از رسانه هایی که به شکل نگاه آدم ها جهت می دهند خوشم نیاید. در رسانه ها همیشه زنان لاغر، زیبا هستند و افراد چاق خنگ. من حالم از این به هم می خورد. از اینکه کسی به راحتی بر اساس یک تقسیم (قد به وزن)، آدم ها را طبقه بندی کند.

هم بین آدم های چاق، آدم دوست داشتنی هست و هم بین آدم لاغر. هم بین زنان با پستان بزرگ، زن جذاب هست و هم بین زنانی با پستان های کوچک (سینه: بخشی از بدن که بین گردن و کمر قرار دارد و حاوی اجزای دیگر مثل پستان،‌ استخوان های قفسه سینه، قلب و .. است). می خواهم بگویم جذابیت و زیبایی به هیچ وجه قابل تقلیل به وزن، اندازه دور کمر، شکل دماغ، مو و … ندارد و متاسفم که رسانه ها دائما سعی می کنند به من و شما بقبولانند که چیزی به اسم «مدل ایده آل»‌ وجود دارد و همه باید به آن نزدیک بشوند. مثلا به این دختر از مجله پلی بوی نگاه کنید:

women in media

متوجه نکته «غیرطبیعی» شدید؟ آنقدر با گیمپ (یا شاید فتوشاپ) سعی کرده اند این دختر را به «ایده آل» نزدیک کنند که دیدنش من را یاد یک رمان علمی تخیلی می اندازد که در آن نقطه افتراق آدم ها و ربات ها فقط این بود که ربات ها چون از مادر متولد نشده بودند، ناف نداشتند. در آن رمان مرسوم بود که زن ها لباسی بپوشند که نافشان را نشان بدهد و با اینکار خود را از ربات های حاضر در مهمانی جدا کنند (:

من انسن ها را واقعی دوست دارم. انسان ها را با ناف دوست دارم. انسان ها را با انحناهای بدنشان. با چروک احتمالی کنار صورتشان. با خستگی هایشان و با چیزهای روزمره شان. شدیدا از «عروسک» بدم می آید: کسی که خودش نباشد. کسی که سعی کند یک نفر دیگر باشد. کسی که سعی کند شبیه به یک مدل خاص باشد. کسی که رفتارش تمرین شده باشد. کسی که هر حرکتش را برای رسیدن به یک هدف نهایی بسنجد و کسی که جرات نکند خودش باشد.

آخر کار تکرار کنم که افراد ممکن است بخواهند چاق شوند، ممکن است بخواهند لاغر شوند، ممکن است بخواهند جراحی زیبایی کنند و … . تا وقتی این جریان منجر به برداشت بهتر از خودشان می شود، من خوشحالم. بی علاقگی من به اینجور آدم ها وقتی شروع می شود که اینکارها را برای رسیدن به یک ایده آل غیرواقعی انجام دهند و نتیجه اش هم این باشد که بعد از هر تلاش، سرخورده تر شوند و سراغ راه حل های پیچیده تر بروند (:‌

خسته نیستم، مصمم ترم

می 22, 2007

دوستان دعوتم کردن به بازی های وبلاگی. نمی دونم اینکه بگیم که کی رومون تاثیر گذاشته. اینکه بگیم چی رو تو ایران دوست داریم و چی رو دوست نداریم. اینکه نمی دونم چند نفر دیگه رو دعوت کنیم.

من حوصله اش رو ندارم. با احترام به همه دوستانی که دعوت کردند می گم که این بار من نیستم. دو تا وبلاگ جدیدم داره فیلتر می شه و خیلی ها دیگه نمی تونن ببیننش.زن های کشورم رو به جرم زن بودن کتک می زنند و خونین و مالین می کنند و مردهای کشورم رو به جرم بی سوادی و فقری که محصول دولت است، آفتابه به گردن در خیابان ها تحقیر می کنند. در دانشگاه پلی تکنیک دانشجویان رو وحشیانه کتک می زنن و در دانشگاه علامه حراست به بچه ها حمله می کنه و شیشه ها رو خورد می کنه و بهترین و صمیمی ترین و باشعورترین دوستان من رو به جرم اعتقادات صلح آمیزشون دستگیر می کنه.

حال من هم اصلا دوست داشتنی نیست. عصبانی هستم و بیش تر از اونی که باید باشم جدی. فکر می کنم خسته نیستم، مصمم ترم. مصم تر به اینکه با حکومتی که کتک زدن شیوه اصلاحی اش باشه و تحقیر کردن شیوه تنبیه اش مخالفم. مصمم تر به اینکه آزادی بیان مهمترین اصلی است که هیچ دیکتاتوری حق نداره به بهانه هیچ شکلی از امنیت لغوش کنه. مصمم ترم در اینکه هیچ اعتقادی به اعتقادی که از طریق ترس حفظ می شه ندارم و عمیقا باور دارم دوستان بسیار خوبی دارم که کنارشون می تونم خوش باشم.

آقای سردار، آقای سیاه پوش، آقای نقاب دار،‌ آقای لباس شخصی، خانوم پلیس، آقای مفتش! من معتقدم حق اینکارها رو نداری. شاید زورش روداشته باشی، ولی حق اش رو نداری. من درک می کنم که در دنیا کسانی که زور دارند، بیخیال حق می شوند ولی این خللی در این باورم به وجود نمی یاره که حقی هست که بر حق است. شکنجه دردآوره ولی حق آور نیست.

۱۷ می،‌ روز جهانی نترسیدن از همجنسگرایی

می 18, 2007

logo-idaho.jpg

امروز ۱۷ می، روز جهانی نترسیدن از همجنسگرایی است. در این روز آدم ها به یاد همدیگر می آورند که گرایش های جنسی متفاوتی در دنیا هست و به من و شما هیچ ربطی ندارد! (:

شاید من و شما همجنسگرا نباشیم، ولی لازم هم نیست از همجنسگراها بترسیم. این شعار روز جهانی مبارزه با هوموفوبیا است. یک نکته جالب این است که حدود ۷ درصد مردم هر جامعه، همجنس گرا هستند. این یعنی اگر در کلاس شما ۳۰ نفر آدم باشند، چهار پنج نفرشان همجنسگرا هستند. همین حرف به این معنا است که بین شما و برادر خواهر و و پسرخاله ها و پسرعموها و دخترخاله ها و دخترعموها، احتمالا یکی دو نفر همجنسگرا هستند. جالب نیست ؟ بیایید از همجنسگرایی نهراسیم. این هم یک گرایش است مثل علاقمندی به قورمه سبزی، علاقمندی به بسکتبال و …

سایت روز جهانی نترسیدن از همجنسگرایی که البته در ایران که همجنسگراها را اعدام می کند، فیلتر است.

مصاحبه و عکس هایی از چادر دگرباشان جنسی در فروم جهانی کنیا

می 15, 2007

دو روز دیگر، ۱۷ می، روز جهانی مقابله با همجنسگراستیزی است. من همجنسگرا نیستم ولی عمیقا معتقدم افراد تا وقتی که به دیگران صدمه نمی زنند حق دارند هر طور که دوست دارند رفتار کنند. معتقدم رفتارها درست و غلط دارند ولی چون من اعتقاد دارم که رفتار خاصی درست است، نمی توانم آن را به بقیه تحمیل کنم.من از همجنسگراها نمی ترسم بلکه دوستشان هم دارم چون بیشتر از «آدمهای معمولی» درباره جهان اطراف فکر می کنند و معمولا رفتار دوستانه تری دارند. زشت بودن تبعیض را درک می کنند و در جامعه ما، از اولین حقوق زندگی شان محروم هستند

کاشا: موسس سازمان همجنسگرایان اوگاندا

کاشا رو برای اولین بار در کلاس درسمون می بینم. جزو شاگردها است و با علاقه خاصی درس ها رو دنبال می کنه و خیلی جدی سوال می کنه. نسبت به بقیه قیافه جدی و دقیقی داره و گاهی کمی غمگین.

در ابتدای کلاس، از شرکت کنندگان می پرسیدیم از کجا و کدوم سازمان هستند و کاشا جواب داده بود از اوگاندا و سازمان «freedom and Roam» که شاید بشه ترجمه اش کرد به «آزادی و تکاپو». من نمی دونستم این سازمان چیه تا اینکه در جلسات فروم دوباره کاشا رو دیدم. در جایی به اسم «کیو اسپات» کار سازمان اونها فعالیت برای حقوق زنان اقلیت جنسی بود. این چادر هم به همت اونها برپا شده بود و به قول خودشون جایی بود که مردم می توانستند بدون ترس از پلیس و حکومت و جامعه،‌ بگویند که دگرباش جنسی هستند و با مهربانی مواجه شوند. تبلیغ این چادر، یک کاغذ کوچیک بود با نوشته «آرامش خود را بازیابید: Q-Spot»

دگرباشان، میط آرامش خود را پیدا کنید

و بعد از ورود، یکی از چیزهایی که جلب توجه می کرد گوشه ای بود که به احترام اعدام شدگان ایران به خاطر همجنس گرایی اختصاص داده شده بود. با یک عکس از دار زدن اونها و جایی برای نوشتن خاطرات مردم از کسانی که به خاطر گرایش جنسی شان بدون اینکه ضرری برای دیگران داشته باشند، رنج کشیده بودند. روی زمین هم شمع هایی به یاد اعدام های ایران، روشن بود.

ایرانیانی که به خاطر همجنسگرایی اعدام شدند را به خاطر خواهیم داشت

از کاشا خواستم یک مصاحبه کوتاه داشته باشه و قبول کرد. مدت ها بود که می خواستم این مصاحبه رو بنویسم و فرصت نمی کردم ولی الان فرصت خوبی است.

همدیگه رو می شناسیم ولی برای خوانندگان سایت خودت رو معرفی می کنی ؟

اسمم هست «ژاکلین کاشا» از کشور اوگاندا. بیست و شش سالم است و از سازمان طرفدار حقوق زنان اوگاندا.

برامون بیشتر از سازمانت می گی ؟

این تنها سازمانی است که در اوگاندا درباره حقوق همجنس گرایان فعالیت میکنه. از سال ۲۰۰۳ فعالیت خودمون رو شروع کرده ایم. سازمان توسط چند نفر از زنان لزبین شروع کرد. اکثر این زن ها به خاطر لزبین بودن در جامعه مشکلاتی داشتند. سازمان ما سازمان اقلیت های جنسی اوگاندا است و در حال حاضر با سه سازمان دیگه همکاری نزدیکی داره:

  • اسپکترام اینیشیتیو
  • فریدوم من روم
  • اینگریتی فلوشین

متاسفانه اسم ها رو سریع گفت و من به فارسی نوشته ام… تایپ فارسی من هم براش جالب بود (:

کاشا نه لبخند می زنه و نه با افتخار صحبت می کنه. موقع صحبت احساس می کنید غمگین است و تجربه ها براش ناراحت کننده. کاشا رو در چادری به اسم Q-Spot دیده ام که تبلیغ اش در سراسر فروم دیده می شه: کیو اسپات خود را کشف کنید!

چادر متعلق به همجنس گرایان است ولی من نمی دونم کیو اسپات چیه. سوال بعدی قراره معلوم کنه:

اسم این چادر کیو اسپات است. من معنی اش رو متوجه نمی شم. می شه برام بگی ؟

کیو، حرف اول کلمه Queer است و کوییر لغتی است که برای همجنس گرایان استفاده می شه. اینجا چادر Q است. یک نقطه امن. ما اینجا رو ساختیم تا بتونیم چند لحظه ای آزاد باشیم.

به من در جامعه ام همیشه گفته اند که آزادی برابر فساد است. تلاش شده به من یاد داده بشه که توی یک چادر آزاد همجنس گرایی، همه در حال سکس هستند…حرف ها رو گوش می دم

اینجا آزادی هست. ما می تونیم حرف بزنیم. افراد زیادی در آفریقا و دنیا هستند که به خاطر همجنس گرا بودن مجبور به سکوت هستند. افراد بی صدا. اینجا اونها حق اظهار نظر دارند. حق حرف زدم. ما اینجا هستیم تا تجربیات خودمون رو به اشتراک بگذاریم و صدای خودمون رو حتی به جامعه هامون هم برسونیم.

جامعه همیشه برای ما ناراحتی ایجاد کرده. ما اینجا هستیم تا به جامعه بگیم که وجود داریم. ما می خواهیم اینجا کنار هم کار کنیم تا صدامون به جامعه برسه. کار کنیم تا احترام، شکیبایی و حق حضور در جامعه برامون ایجاد بشه.

همجنسگرایی درباره سکس نیست،‌درباره عشق است

گفتی جامعه با تو مشکل داشته. این مساله چطوره ؟ آیا خانواده ات می دونن که همجنس گرا هستی ؟

بله. خانواده می دونن. ما در سازمان به راحتی در این باره صحبت می کنیم. کسی چیزی رو مخفی نمی کنه. ما رادیکال اکتیویست هستیم. ما باید صحبت کنیم تا افراد ببینند که وجود داریم. هر دختر لزبین حق داره بدونه که اجازه داره در جامعه حضور داشته باشه و برای اینکار می تونه بیاد پیش ما. البته ما حق نداریم به عنوان یک سازمان ثبت بشیم چون لزبین بودن غیرقانونی است.

خانواده من می دونن که من لزبین هستم و مشکلی ندارند ولی با فعالیت اجتماعی ام چرا. اونها می گن لازم نیست همه مردم لازم نیست بدونن من لزبین هستم. می تونم لزبین باشم ولی مخفی. من این رو نمی خوام. در عین حال اونها می ترسن که برام مشکلاتی پیش بیاد. اونها می گن فعالیت های من خطرناک است.

همجنس گرایی غیرقانونی است ؟
بله. غیرقانونی و جرم. در اوگاندا همجنس گرایی حداقل ۴ سال زندان دارد. جدیدا هم قانونی تصویب شده که خیلی شفاف این مساله رو بیان می کنه. در عین حال لزبین بودن در اوگاندا یک تابوی اجتماعی است.

اخیرا حتی قتل هم به خاطر لزبین بودن رخ داده. مثلا یک دختر ۱۵ ساله را مادرش آنقدر کتک زد که مرد. یا در سال ۲۰۰۳ یک دانشجو توسط خانواده اش شدیدا کتک خورد و بعدها به خاطر تحقیری که شده بود، خودکشی کرد. درباره این موارد هیچ کس حرفی نمی زند و دولت هم کاری نمی کند. خیلی تلاش کردیم درباره این موارد با سازمان های حقوق بشری اوگاندا وارد صحبت بشویم ولی همه به دولت وابسته هستند و عملا کاری از پیش نمی رود.

در کشور ما هم وضع نزدیک به همین است. روی دیوار همین چادر عکس اعدام کودکان به جرم همجنس گرایی به چشم می خورد. این فکر ذهنم را به سمت دین می برد. از دین کاشا می پرسم و رابطه آن با همجنس گرایی اش. راستش را بخواهید حدس ام این است که خداناباور باشد. جواب اش شوکه ام می کند. یک مسیحی بسیار معتقد است

دین ؟ اخیرا بعضی سازمان های دینی اوگاندا حتی از همجنس گرایی حمایت هم کرده اند و به همین خاطر دچار مشکلاتی هم هستند. ولی در کل دین مخالف همجنس گرایی است. بخصوص کلیسای انگلیک. من هم یک انگلیک به دنیا اومدم و به عنوان یک مسیحی معتقد زندگی می کنم. هر روز نماز می خونم و دعا می کنم و به نظرم این مساله ربطی به همجنس گرایی نداره. با خانواده و مفهوم دینی اون هم مشکلی ندارم. به نظرم می شه ازدواج کرد و بچه نداشت و مثلا یک بچه خیابانی یا بی سرپرست رو بزرگ کرد. همجنس گرایی بحث توالد نیست، بحث گرایش جنسی است.

به نظرتون کشورهای مشابه چکار می توانند بکنند ؟

در مرحله اول معتقدم که مجازات اعدام باید حذف بشه. اعدام جنایت علیه بشر است. شما نمی تونید کسی رو به جرم چیزی که در اختیار خودش نیست اعدام کنید. کسی همجنسگرایی رو عمدا انتخاب نمی کنه. این جریان طبیعی است پس برخورد با اون باید با برخورد با یک مجرم متفاوت باشه. درباره دزدی مردم حق انتخاب دارند ولی من هیچ وقت انتخاب نکرده ام که همجنس گرا باشم. من مغز همجنسگرا دارم و این جرم نیست. یک امر طبیعی است. این انتخاب نیست بلکه صرفا چیزی است که وجود دارد.

خسته است و سالن شلوغ. به عنوان مسوول این سازمان سرش شلوغ است و کلی آدم برای صحبت صف کشیده اند. بحث را با این سوال تمام می کند که آیا حرفی برای دوستان ایرانی اش دارید ؟
می خوام این پیام رو بدم که ما باید بیاییم بیرون و درباره حقوق خودمون حرف بزنیم. باید کمپین هایی داشته باشیم برای احقاق حقوق خودمون. لازم نیست از حکومت ها یا هر چیز دیگری خواهش کنیم. ما با این صفت به دنیا می آییم و برایمان کافی است که مردم برایمان احترام و حق حضور قایل باشند. نمی خواهیم مردم ما را صد در صد بپذیرند بلکه دنبال شکیبایی هستیم. من اینجا هستم که بگویم یک انسان هستم و حقوق انسانی باید مال همه انسان ها باشد. ما به افراد «مستقیم» احترام می گذاریم پس آن ها هم باید به ما احترام بگذارند.