اصلا نگران نباشید، جادی یک قدم جلوتر از سانسوره
دوستان و اول از همه سینا که این روزها نون زیادی به هم قرض می دیم و بهترین دوست منه، بهم خبر دادن که این وبلاگ و کیبرد آزاد هم دارن فیلتر می شن. مشکلی نیست ! من آماده مبارزه ام و مشتاق.
دوره وبلاگنویسی کلاسیک گذشته. این روزها وبلاگستان دیگه اون وبلاگستان قدیم نیست. وبلاگ نویسی حرفه ای تر شده و فقط وبلاگ هایی که هدفشون ماندگاری است می مونن. هدف من ماندگاری نیست. لااقل نه در وبلاگستان. من اینطرف و اونطرف می رم و اینکار و اونکار رو می کنم. این وبلاگ رو وقتی در افغانستان بودم با نوشته های افغانستان شروع کردم. جالبه که دوباره افغانستان هستم که تموم اش می کنم و وبلاگ جدیدم به آدرس
یک قدم جلوتر از سانسور / Jelotar.blogspot.com
هم با ماجراهای افغانستان شروع می شه. الان کابل هستم.
بذارین فقط ناله نکرده باشیم. دو تا چیز بامزه بگم و بعدا این وبلاگ رو فراموش کنید و به آدرس جدید در جلوتر بلاگ اسپات بیایید:
- ساناز خجسته که از دوستان دوست داشتنی منه، یک داستان جدید گذاشته در وبلاگ داستان هاش. خواندنی است: یک لیوان آب خنک.
- بچه های دانشکده علامه شجاع هستند و دوست داشتنی. کاری رو کردن که من دوست داشتم بکنم:

تقویت برد کنترل از راه دور ماشین با بدن خودتان
این روزها یک مطلب دائما داره در اینترنت می چرخه و همه بهش لینک می دن و درباره اش می نویسن و آزمایش می کنن. شما هم آزمایش کنین. می گن کار می کنه.
مساله اینکه که کشف شده برای تقویت برد (فاصله) کارکرد کنترل از راه دور قفل مرکزی ماشین، کافیه اون رو روی سرتون بذارین یا زیرگلوتون بگیرنش و دهنتون رو باز کنین!

امتحان کنین و وقتی دیدی که کار می کنه، بقیه رو سورپریز کنید. به نظر می رسه دلیل این امر عملکرد کاسه سر به عنوان یک جور آنتن باشه ولی خب من که فقط رشته ام این بوده، هیچ درکی از جریان ندارم. اگر کسی توضیح بهتری داشت خوشحال می شم بشنوم.
منبع: خیلی جاها. مثلا هکزاین
توی فرودگاه امام خمینی هستم و اینترنت رایگان و فرصت زیاد به خاطر تاخیرهای پروازهای آریانا افغان. سرعت اینترنت اونقدری که ادعا می کنن زیاد نیست ولی کاملا قابل کار کردنه. تا چند ساعت دیگه در صورت مساعد بودن همه چیز در افغانستان خواهم بود برای آموزش طراحی سایت به یک سازمان جامعه مدنی به اسم آرمانشهر. مطمئنا از سفر بیشتر می نویسم.
دفتر کار الگور
جرج ال گور (مشاور سابق کلینتون و نامزد دموکرات ریاست جمهوری آمریکا) جزو معدود سیاست مداران آمریکایی است که من می شناسم و چون توی یک پرواز طولانی، دوبار سخنرانی سال ۲۰۰۶ اش در مورد گرم شدن کره زمین و عواقب خطرناک اون رو دیدم، در کل ازش خوشم می یاد. خب فرض کنید یکی مثل ناطق نوری که رای نیاورده حالا بیاد بیخیال رییس شدن بشه و بره سراغ تکنولوژی و عواقب منفی گرم شدن زمین و تبدیل بشه به یک جور فعال اجتماعی.
امروز به شکل اتفاقی (در حین چرخ زدن در طراحی های اتاق های کار مبتنی بر چند مانتیور) اتاق کار الگور رو هم دیدم (: شما هم یک نگاه بندازید:

سه تا اپل و یک ال سی دی. با اینهمه کاغذ و نامه و .. به نظر میاد الگور هم دو سه تا سفر استانی رفته باشه (:
خسته نیستم، مصمم ترم
دوستان دعوتم کردن به بازی های وبلاگی. نمی دونم اینکه بگیم که کی رومون تاثیر گذاشته. اینکه بگیم چی رو تو ایران دوست داریم و چی رو دوست نداریم. اینکه نمی دونم چند نفر دیگه رو دعوت کنیم.
من حوصله اش رو ندارم. با احترام به همه دوستانی که دعوت کردند می گم که این بار من نیستم. دو تا وبلاگ جدیدم داره فیلتر می شه و خیلی ها دیگه نمی تونن ببیننش.زن های کشورم رو به جرم زن بودن کتک می زنند و خونین و مالین می کنند و مردهای کشورم رو به جرم بی سوادی و فقری که محصول دولت است، آفتابه به گردن در خیابان ها تحقیر می کنند. در دانشگاه پلی تکنیک دانشجویان رو وحشیانه کتک می زنن و در دانشگاه علامه حراست به بچه ها حمله می کنه و شیشه ها رو خورد می کنه و بهترین و صمیمی ترین و باشعورترین دوستان من رو به جرم اعتقادات صلح آمیزشون دستگیر می کنه.
حال من هم اصلا دوست داشتنی نیست. عصبانی هستم و بیش تر از اونی که باید باشم جدی. فکر می کنم خسته نیستم، مصمم ترم. مصم تر به اینکه با حکومتی که کتک زدن شیوه اصلاحی اش باشه و تحقیر کردن شیوه تنبیه اش مخالفم. مصمم تر به اینکه آزادی بیان مهمترین اصلی است که هیچ دیکتاتوری حق نداره به بهانه هیچ شکلی از امنیت لغوش کنه. مصمم ترم در اینکه هیچ اعتقادی به اعتقادی که از طریق ترس حفظ می شه ندارم و عمیقا باور دارم دوستان بسیار خوبی دارم که کنارشون می تونم خوش باشم.
آقای سردار، آقای سیاه پوش، آقای نقاب دار، آقای لباس شخصی، خانوم پلیس، آقای مفتش! من معتقدم حق اینکارها رو نداری. شاید زورش روداشته باشی، ولی حق اش رو نداری. من درک می کنم که در دنیا کسانی که زور دارند، بیخیال حق می شوند ولی این خللی در این باورم به وجود نمی یاره که حقی هست که بر حق است. شکنجه دردآوره ولی حق آور نیست.
شوخی ای که زنده از آن بیرون نخواهید آمد
احتمالا حدود دو هفته دیگه دارم می رم افغانستان برای تدریس طراحی وب. یکی از دوستان به همین مناسبت برایم یک پیام فرستاده بود:
جادی جان شنیدم به عنوان آموزشگر داری می ری افغانستان. این شوخی رو که دیدم، حس کردم فقط و فقط به درد تو می خوره. اگر نخواستی زنده از دست نیروهای ضد تروریست افغانستان بیای بیرون، این مراحل رو انجام بده:
- توی هواپیما بشین کنار یک نفر آدم باکلاس
- دائما به ساعتت نگاه کن
- در «میدان هوایی کابل» بلند شو وکیفت رو بیار
- کیف رو باز کن و لپ تاپ رو دربیار
- کامپیوتر رو بوت کن
- مطمئن شو که بغل دستی داره مونیتور رو نگاه می کنه
- برو به این سایت http://www.thecleverest.com/countdown.swf
- با یک حالت «دیگه همه چیز تموم شد» سرت رو به عقب ببر و آرام به سقف هواپیما خیره شوجادی جان اگر دیگه ندیدمت خداحافظ!
۱۷ می، روز جهانی نترسیدن از همجنسگرایی

امروز ۱۷ می، روز جهانی نترسیدن از همجنسگرایی است. در این روز آدم ها به یاد همدیگر می آورند که گرایش های جنسی متفاوتی در دنیا هست و به من و شما هیچ ربطی ندارد! (:
شاید من و شما همجنسگرا نباشیم، ولی لازم هم نیست از همجنسگراها بترسیم. این شعار روز جهانی مبارزه با هوموفوبیا است. یک نکته جالب این است که حدود ۷ درصد مردم هر جامعه، همجنس گرا هستند. این یعنی اگر در کلاس شما ۳۰ نفر آدم باشند، چهار پنج نفرشان همجنسگرا هستند. همین حرف به این معنا است که بین شما و برادر خواهر و و پسرخاله ها و پسرعموها و دخترخاله ها و دخترعموها، احتمالا یکی دو نفر همجنسگرا هستند. جالب نیست ؟ بیایید از همجنسگرایی نهراسیم. این هم یک گرایش است مثل علاقمندی به قورمه سبزی، علاقمندی به بسکتبال و …
سایت روز جهانی نترسیدن از همجنسگرایی که البته در ایران که همجنسگراها را اعدام می کند، فیلتر است.
تئاتر بچه های کار: بابام تو کاغذا گم شد

دیروز با عده ای از دوستان رفتیم تئاتر بچه های کار. همونطور که نوشتم روزهای شنبه و سه شنبه و چهارشنبه ساعت ۴ عصر در فرهنگسرای ارسباران (بالای سیدخندان). محیط بسیار دوست داشتنی ای بود با آدم های خوب و یک تئاتر بسیار دیدنی.
بچه ها با کمک اساتید تئاترشون، به شیوه خلاق و بر اساس زندگی خودشون یک تئاتر طراحی و اجرا می کنند. تئاتری که خیلی جاهاش احساس نمی کنید تئاتر است و شبیه یک نگاه از بیرون به زندگی این بچه ها است. این بچه ها، بازیگر نیستند بلکه تکرار کننده زندگی هر روزه شون هستند. این بار روی سن تئاتر. ولی احتمالا خیلی از کارهایی که می کنند و حرف هایی که می زنند حرفهایی هستند که هر روز بین خودشون می زنند.

دوست دوست داشتنی، زینب سالاروند عکس می گرفت و ازش خواستم یکی دو تاش رو برام بفرسته و لطف کرده این دو عکس زیبا رو فرستاده. مثل دیروز، دوست دارم بهتون پیشنهاد کنم امروز (چهارشنبه) اگر می تونید ساعت ۴ به دیدن این تئاتر بروید (فرهنگسرای ارسباران). هم برای آشنا شدن با یکسری بچه خوب، هم برای لذت بردن از یک محیط دوستانه و هم برای کمک و حمایت از بچه هایی که در یک کشور غریبه، دارند هنرمند بودن رو تجربه می کنند (:
مصاحبه و عکس هایی از چادر دگرباشان جنسی در فروم جهانی کنیا
دو روز دیگر، ۱۷ می، روز جهانی مقابله با همجنسگراستیزی است. من همجنسگرا نیستم ولی عمیقا معتقدم افراد تا وقتی که به دیگران صدمه نمی زنند حق دارند هر طور که دوست دارند رفتار کنند. معتقدم رفتارها درست و غلط دارند ولی چون من اعتقاد دارم که رفتار خاصی درست است، نمی توانم آن را به بقیه تحمیل کنم.من از همجنسگراها نمی ترسم بلکه دوستشان هم دارم چون بیشتر از «آدمهای معمولی» درباره جهان اطراف فکر می کنند و معمولا رفتار دوستانه تری دارند. زشت بودن تبعیض را درک می کنند و در جامعه ما، از اولین حقوق زندگی شان محروم هستند

کاشا رو برای اولین بار در کلاس درسمون می بینم. جزو شاگردها است و با علاقه خاصی درس ها رو دنبال می کنه و خیلی جدی سوال می کنه. نسبت به بقیه قیافه جدی و دقیقی داره و گاهی کمی غمگین.
در ابتدای کلاس، از شرکت کنندگان می پرسیدیم از کجا و کدوم سازمان هستند و کاشا جواب داده بود از اوگاندا و سازمان «freedom and Roam» که شاید بشه ترجمه اش کرد به «آزادی و تکاپو». من نمی دونستم این سازمان چیه تا اینکه در جلسات فروم دوباره کاشا رو دیدم. در جایی به اسم «کیو اسپات» کار سازمان اونها فعالیت برای حقوق زنان اقلیت جنسی بود. این چادر هم به همت اونها برپا شده بود و به قول خودشون جایی بود که مردم می توانستند بدون ترس از پلیس و حکومت و جامعه، بگویند که دگرباش جنسی هستند و با مهربانی مواجه شوند. تبلیغ این چادر، یک کاغذ کوچیک بود با نوشته «آرامش خود را بازیابید: Q-Spot»

و بعد از ورود، یکی از چیزهایی که جلب توجه می کرد گوشه ای بود که به احترام اعدام شدگان ایران به خاطر همجنس گرایی اختصاص داده شده بود. با یک عکس از دار زدن اونها و جایی برای نوشتن خاطرات مردم از کسانی که به خاطر گرایش جنسی شان بدون اینکه ضرری برای دیگران داشته باشند، رنج کشیده بودند. روی زمین هم شمع هایی به یاد اعدام های ایران، روشن بود.

از کاشا خواستم یک مصاحبه کوتاه داشته باشه و قبول کرد. مدت ها بود که می خواستم این مصاحبه رو بنویسم و فرصت نمی کردم ولی الان فرصت خوبی است.
همدیگه رو می شناسیم ولی برای خوانندگان سایت خودت رو معرفی می کنی ؟
اسمم هست «ژاکلین کاشا» از کشور اوگاندا. بیست و شش سالم است و از سازمان طرفدار حقوق زنان اوگاندا.
برامون بیشتر از سازمانت می گی ؟
این تنها سازمانی است که در اوگاندا درباره حقوق همجنس گرایان فعالیت میکنه. از سال ۲۰۰۳ فعالیت خودمون رو شروع کرده ایم. سازمان توسط چند نفر از زنان لزبین شروع کرد. اکثر این زن ها به خاطر لزبین بودن در جامعه مشکلاتی داشتند. سازمان ما سازمان اقلیت های جنسی اوگاندا است و در حال حاضر با سه سازمان دیگه همکاری نزدیکی داره:
- اسپکترام اینیشیتیو
- فریدوم من روم
- اینگریتی فلوشین
متاسفانه اسم ها رو سریع گفت و من به فارسی نوشته ام… تایپ فارسی من هم براش جالب بود (:
کاشا نه لبخند می زنه و نه با افتخار صحبت می کنه. موقع صحبت احساس می کنید غمگین است و تجربه ها براش ناراحت کننده. کاشا رو در چادری به اسم Q-Spot دیده ام که تبلیغ اش در سراسر فروم دیده می شه: کیو اسپات خود را کشف کنید!
چادر متعلق به همجنس گرایان است ولی من نمی دونم کیو اسپات چیه. سوال بعدی قراره معلوم کنه:
اسم این چادر کیو اسپات است. من معنی اش رو متوجه نمی شم. می شه برام بگی ؟
کیو، حرف اول کلمه Queer است و کوییر لغتی است که برای همجنس گرایان استفاده می شه. اینجا چادر Q است. یک نقطه امن. ما اینجا رو ساختیم تا بتونیم چند لحظه ای آزاد باشیم.
به من در جامعه ام همیشه گفته اند که آزادی برابر فساد است. تلاش شده به من یاد داده بشه که توی یک چادر آزاد همجنس گرایی، همه در حال سکس هستند…حرف ها رو گوش می دم
اینجا آزادی هست. ما می تونیم حرف بزنیم. افراد زیادی در آفریقا و دنیا هستند که به خاطر همجنس گرا بودن مجبور به سکوت هستند. افراد بی صدا. اینجا اونها حق اظهار نظر دارند. حق حرف زدم. ما اینجا هستیم تا تجربیات خودمون رو به اشتراک بگذاریم و صدای خودمون رو حتی به جامعه هامون هم برسونیم.
جامعه همیشه برای ما ناراحتی ایجاد کرده. ما اینجا هستیم تا به جامعه بگیم که وجود داریم. ما می خواهیم اینجا کنار هم کار کنیم تا صدامون به جامعه برسه. کار کنیم تا احترام، شکیبایی و حق حضور در جامعه برامون ایجاد بشه.

گفتی جامعه با تو مشکل داشته. این مساله چطوره ؟ آیا خانواده ات می دونن که همجنس گرا هستی ؟
بله. خانواده می دونن. ما در سازمان به راحتی در این باره صحبت می کنیم. کسی چیزی رو مخفی نمی کنه. ما رادیکال اکتیویست هستیم. ما باید صحبت کنیم تا افراد ببینند که وجود داریم. هر دختر لزبین حق داره بدونه که اجازه داره در جامعه حضور داشته باشه و برای اینکار می تونه بیاد پیش ما. البته ما حق نداریم به عنوان یک سازمان ثبت بشیم چون لزبین بودن غیرقانونی است.
خانواده من می دونن که من لزبین هستم و مشکلی ندارند ولی با فعالیت اجتماعی ام چرا. اونها می گن لازم نیست همه مردم لازم نیست بدونن من لزبین هستم. می تونم لزبین باشم ولی مخفی. من این رو نمی خوام. در عین حال اونها می ترسن که برام مشکلاتی پیش بیاد. اونها می گن فعالیت های من خطرناک است.
همجنس گرایی غیرقانونی است ؟
بله. غیرقانونی و جرم. در اوگاندا همجنس گرایی حداقل ۴ سال زندان دارد. جدیدا هم قانونی تصویب شده که خیلی شفاف این مساله رو بیان می کنه. در عین حال لزبین بودن در اوگاندا یک تابوی اجتماعی است.
اخیرا حتی قتل هم به خاطر لزبین بودن رخ داده. مثلا یک دختر ۱۵ ساله را مادرش آنقدر کتک زد که مرد. یا در سال ۲۰۰۳ یک دانشجو توسط خانواده اش شدیدا کتک خورد و بعدها به خاطر تحقیری که شده بود، خودکشی کرد. درباره این موارد هیچ کس حرفی نمی زند و دولت هم کاری نمی کند. خیلی تلاش کردیم درباره این موارد با سازمان های حقوق بشری اوگاندا وارد صحبت بشویم ولی همه به دولت وابسته هستند و عملا کاری از پیش نمی رود.
در کشور ما هم وضع نزدیک به همین است. روی دیوار همین چادر عکس اعدام کودکان به جرم همجنس گرایی به چشم می خورد. این فکر ذهنم را به سمت دین می برد. از دین کاشا می پرسم و رابطه آن با همجنس گرایی اش. راستش را بخواهید حدس ام این است که خداناباور باشد. جواب اش شوکه ام می کند. یک مسیحی بسیار معتقد است
دین ؟ اخیرا بعضی سازمان های دینی اوگاندا حتی از همجنس گرایی حمایت هم کرده اند و به همین خاطر دچار مشکلاتی هم هستند. ولی در کل دین مخالف همجنس گرایی است. بخصوص کلیسای انگلیک. من هم یک انگلیک به دنیا اومدم و به عنوان یک مسیحی معتقد زندگی می کنم. هر روز نماز می خونم و دعا می کنم و به نظرم این مساله ربطی به همجنس گرایی نداره. با خانواده و مفهوم دینی اون هم مشکلی ندارم. به نظرم می شه ازدواج کرد و بچه نداشت و مثلا یک بچه خیابانی یا بی سرپرست رو بزرگ کرد. همجنس گرایی بحث توالد نیست، بحث گرایش جنسی است.
به نظرتون کشورهای مشابه چکار می توانند بکنند ؟
در مرحله اول معتقدم که مجازات اعدام باید حذف بشه. اعدام جنایت علیه بشر است. شما نمی تونید کسی رو به جرم چیزی که در اختیار خودش نیست اعدام کنید. کسی همجنسگرایی رو عمدا انتخاب نمی کنه. این جریان طبیعی است پس برخورد با اون باید با برخورد با یک مجرم متفاوت باشه. درباره دزدی مردم حق انتخاب دارند ولی من هیچ وقت انتخاب نکرده ام که همجنس گرا باشم. من مغز همجنسگرا دارم و این جرم نیست. یک امر طبیعی است. این انتخاب نیست بلکه صرفا چیزی است که وجود دارد.
خسته است و سالن شلوغ. به عنوان مسوول این سازمان سرش شلوغ است و کلی آدم برای صحبت صف کشیده اند. بحث را با این سوال تمام می کند که آیا حرفی برای دوستان ایرانی اش دارید ؟
می خوام این پیام رو بدم که ما باید بیاییم بیرون و درباره حقوق خودمون حرف بزنیم. باید کمپین هایی داشته باشیم برای احقاق حقوق خودمون. لازم نیست از حکومت ها یا هر چیز دیگری خواهش کنیم. ما با این صفت به دنیا می آییم و برایمان کافی است که مردم برایمان احترام و حق حضور قایل باشند. نمی خواهیم مردم ما را صد در صد بپذیرند بلکه دنبال شکیبایی هستیم. من اینجا هستم که بگویم یک انسان هستم و حقوق انسانی باید مال همه انسان ها باشد. ما به افراد «مستقیم» احترام می گذاریم پس آن ها هم باید به ما احترام بگذارند.
امنیت ملی ما و امنیت ملی اونها
راستش من هربار که می شنیدم یک نفر رو به جرم خنده دار اقدام علیه امنیت ملی دستگیر کرده اند خنده ام می گرفت که مگر امنیت ملی کشور به این عظمت، اینقدر در پیت است که با یک نوشته وبلاگ و یک امضا جمع کردن و نخواستن هوو و سوال کردن از بسیجی ها که چطور وقتی مسوول حراست دانشگاه ما به یک دختر تجاوز می کنه و طرف باردار می شه عکس العمل نشون نمی دید؟ و … به خطر می افته ؟
جدی همیشه این برام سوال بوده که اگر واقعا امنیت ملی کشور ما اینقدر در پیت و لرزان است که با یک اعتراض کوچیک به سانسور، به خطر می افته، خب سنگین تر است آقایون کلا بیخیال حکومت بشوند و بدهند دست کسی که در حکومت اش، نظر دادن مردم مساوی به خطر افتادن امنیت ملی نشه.
خلاصه همیشه همین فکرها رو داشتم تا امروز دیدم که امنیت ملی بعضی کشورهای دیگه هم همینقدر در پیت است: «لرزاننده سکسی Love Bug 2 در قبرس ممنوع شد؛ به خاطر تهدید امنیت ملی».
این لرزاننده که به شکل یک تخم مرغ است، بعد از جای گذاری در محل از طریق یک کنترل کننده رادیویی قابل روشن و خاموش شدن است. اخیرا ارتش قبرس کشف کرده که این لرزاننده که در همه دنیا به فروش می ره ( البته به جز کشورهایی مثل ایران که در اینترنت رتبه نخست جستجوی سکس را دارند) ممکن است برای فرکانس های رادیویی ارتشی خطرناک باشد و دولت هم به همین خاطر استفاده از این ابزار رو در قبرس ممنوع کرده و به عنوان دلیل گفته «تهدید امنیت ملی» !
هاها… حالا اینکه توی ایران هوو نخواستن یا حرف زدن از سانسور بشه «تهدید امنیت ملی» دیگه برام چندان هم غیر طبیعی نیست (:
فکر می کنید کی اسپم می فرسته ؟ کسی که مطمئن است بدون اینکار وبلاگش رو نمی خونن

خب یکی نیست به این آقای عزیز که اسم و رسمی هم به هم زده اینها رو بگه ؟ به نظرم اگر ده نفر بهش بگن، دست از این شکل تلاش برای پیدا کردن مخاطب برای وبلاگش برداره و به جاش مطالبش رو بهتر و خوندنی تر کنه.
بدون شک این نوشته خطاب به همه کسان دیگری هم هست که با گفتن «به روزم،خواهش می کنم و التماس می کنم سر بزن» دنبال جذب خواننده برای وبلاگ هستند: دوستان! اگر به جای این اسپم ها، بهتر و مفیدتر بنویسید، هر روز خواننده بیشتری خواهید داشت در عین حال مگه شما فقط دنبال یک عدد هستید ؟ خب چه فایده که من کلیک کنم و بعد که صفحه رو دیدم یک چیزی هم بهتون بگم و صفحه رو ببندم ؟
