این یکی وبلاگ جادی


افغانستان – چند برش کوتاه

نوشته شده در سفر با Admin روی مارس 5, 2007

- مسعود در راه از ظهیر می پرسد که حجاب اجباری است یا خیر. ظهیر می گوید اجباری نیست و در کافی شاپ خواهیم دید. در کافی شاپ سر یکی دو میز چند دختر نشسته اند که روسری هایی بسیار محکم تر از روسری های تهران دارند ولی روبنده ندارند.

- در یک چهارراه پرچم زیر را می بینیم: خشونت با زنان، ناسپاسی فرزندان…
زنان در افغانستان

- اکثرا از ایرانی ها و پاکستانی ها دل خوشی ندارند. می گویند زیاد به آن ها ظلم کرده ایم و مدت ها تحقیرشان کرده ایم. خوشبختانه لااقل گروهی که ما با آن ها هستیم می گویند این تقصیر عموم مردم نیست و همه جا همه جور آدمی وجود دارد.

- بعضی چیزها اینجا بسیار ارزان است. مثلا «موتور» (ماشین) یک ماشین معمولی سه و نیم میلیون است و یک ماشین لوکس ده میلیون و یک ماشین فوق العاده عالی سی میلیون. اکثر ماشین ها مدل بالا هستند. لوازم الکترونیک هم ارزان است. به شیوه پست قبلی.

- غیرقانونی بودن ستلایت (ماهواره) در ایران برایشان خنده دار است. می گویند بعضی خانه ها سه چهار جهت مختلف آنتن دارند و تمام کانال های حاصل را روی کابل به همسایه ها می فروشند. مثلا از قرار ماهی چهار دلار.

- هیچ سایتی فیلتر نیست. اصولا اینترنت آزاد است (در جهان فقط ۱۴ کشور اینترنت را سانسور می کنند) مگر اینکه در یک شرکت یا یک موسسه مسوولین آنجا تصمیم بگیرند اینترنتی که در دسترس کارمندان می گذارند را محدود کنند. ولی سانسور مرکزی و دولتی روی رسانه ها وجود ندارد.

- تقویمشان شمسی است ولی ماه هایشان به ترتیب از نوروز به بعد: حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سمبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو، حوت. نکته را داشتید ؟ جادی متولد ماه جدی است.

- به خیابان جاده یا شارع می گویند و یکی اسم یکی از خیابان های بزرگشان احمد شاه مقصود است. وقتی آمده بودند فرودگاه دو جوان را می بینند که حدس می زنند ما باشیم. رو به آن ها می گویند: «جادی! مسعود؟» و آن دو نفر جواب می دهند: «بلی! اینجا جاده مسعود است».

افغانستان – تفریح بعد از کلاس

نوشته شده در سفر با Admin روی مارس 5, 2007

کلاس بعد از ظهر دو ساعت است. کمی از هر ساعت هم به قطع شدن ژنراتور و وصل مجدد آن می گذرد. حین کلاس خبر بازداشت ۴۰ نفر از اعضای جنبش زنان در تهران را شنیده ام و حالا دارم خبرها را چک می کنم. ناراحتم از اینکه الان در وضعیت خوبی نیستند ولی خوشحالم چون می دانم که دوستانم قوی هستند. ظهیر پیشنهاد می کند که چرخی در شهر بزنیم. می گوییم که می خواهیم شش در اقامتگاه باشیم و می گوید که سریع چرخ خواهیم زد. ما را به شهرنو می برد ! فکر بد نکنید. شهر نو مرکز شهر و یکی از مکان های تفریحی جوانان است. جذاب و جالب. فکر نمی کنید چنین جایی در افغانستان باشد. یک جای پارک خالی است و یک پسر با دستمالی در دست آنجا ایستاده، پارک کردن ماشین همان و شسته شدن اش همان. جلوی در ورودی مرکز تفریحی، یک نفر افغانستانی با اسلحه کشیک می دهد. در ورودی از گیت رد می شویم و بوق می زند و مسوول امنیت آنجا، کیف هایمان را می گردد که وقتی مطمئن می شود که «دهشت افکن» نیستیم، داخل می شویم. این روند برای همه کسانی که وارد می شوند تکرار می شود.

شهرنو در افغانستان

مغازه ها اکثرا لباس و لوازم آرایش. تقریبا شبیه به پاساژهای خودمان. درباره پیشرفت افغانستان حرف می زنیم و کمی هم از اختلاف طبقاتی. شکی نیست که ناراحت کننده است و در حال زیاد شدن. این بحث ها را موقع ناهار هم شنیده ایم. دولت به اندازه کافی قوی نیست و درآمدهای افغانستان حتی خرج کارمندانش را هم نمی دهد. افغانستان بهترین میوه ها و بهترین انگور را داشته ولی حالا میوه و انگور از چین وارد می شود و بسیاری از کالاها ایرانی، پاکستان و «چینیایی» است. مخابرات پیشرفت کرده و خیلی جاهای دیگر ولی نه آنقدری که می خواسته اند.

از بگرام می گویند. در کل ۲۴ کشور در افغانستان نیرو دارند و مقر اصلی آمریکا بگرام است. می گویند جمعه اگر بشود به دیدن آنجا می رویم. جایی که لوازم الکترونیکی بسیار ارزان است. می گویند چند وقت پیش یک هارد دیسک ۴۵۰ گیگابایتی اکسترنال را خریده اند هشتاد دلار. دیدنی اینجا است که لوازم دزدیده شده از پایگاه و سربازها را دقیقا جلوی در خروجی سربازخانه می فروشند! بستگی دارد چه چیزی به سرقت رفته باشد. هارددیسک اکسترنال، کول دیسک ۲ گیگابایتی یا لپ تاپ. هر دوره یک کالا در آنجا رواج دارد و در بسیاری مواقع فروشنده حتی نمی داند کالا چیست. از باری می گویند که کسی با افتخار لپ تاپ یکی از رده بالاهای ناتو را دزدیده بوده و کل نیروهای نظامی بسیج می شوند تا هرچه لپ تاپ در مغازه های غیر مجاز هست را بخرند. می گویند واقعه مشابهی تکرار می شود وقتی که فرمانده ای کول دیسکی با اطلاعات ارزشمند گم کرده باشد. اگر برویم به عنوان نمونه یک کول دیسک می خرم تا ببینیم چه چیزی قابل بازیافت است (: می تواند مثال بسیار خنده داری باشد.

در کافی شاپ قهوه می خوریم و موقع فروش ماشین شسته شده است. نمی دانم ار ازای چند افغانی. مسعود مشغول توضیح دادن به بچه افغانستان – تفریح بعد از کلاسهایی است که می خواهند به ما مجله و دعا و اینجور چیزها بفروشند: «افغانی ندارم وگرنه حتما می خریدم».

شام هتل وحشتناک زیاد است. بازهم گوشت کبابی و یک جور گوشت و سیب زمینی و کشمش پلو با ماهیچه و کوفته. به قول مسعود به راحتی برای شش نفر کافی است. فردا شب حتما خواهیم گفت که زیاد غذا نگیرند.

افغانستان – اولین روز کارگاه

نوشته شده در سفر با Admin روی مارس 5, 2007

صبح ساعت هفت بیدار شدم. هوا آنقدر یخ بود که جرات نکردم دوش بگیرم. با احتیاط کمی آب به صورتم زدم و بعد از پوشیدن همه لباس ها تا صبحانه لرزیدم! صبحانه طبقه پایین بود. یک میز چهارنفره که دو صندلی سمت چپ اش مختص من و مسعود بود و برایمان مربا،‌ پنیر سه گوش، مارمالاد و نان و چای گذاشته بودند. نصف دیگر میز متعلق به مرد قد بلند، لاغرِ و کچلی بود که لباس خواب آبی داشت و بالای پله ها جواب سلام من را داده بود. قیافه اش به ایتالیایی ها می خورد ولی تا صبحانه ما تمام شود سر میز نیامد، موقع برگشتن ما دیدم که از حمام بیرون آمده و دارد به اتاقش می رود.

مربای هویج دوست ندارم،‌ پنیر خوردم و مارمالاد و کلی چای تا شاید گرم شوم. بعد هم تا ساعت هشت در اتاقم چسبیدم به بخاری گازی ولی هیچ فایده ای نداشت. بیرون برف می آمد و دو دیوار اتاق من پنجره است.

ساعت ۸ رفتیم پایین و تا ماشین بیاید، نیم ساعتی با مسوول اقامتگاه گپ زدیم. مثل اکثر کسانی که تا آخر امروز با آن ها گپ خواهیم زد، معتقد بود که بهترین دوره افغانستان، دوره ای بوده که شوروی افغانستان را اشغال کرده بود. مثل بقیه معتقد بود که طالب ها (طالبان را معمولا طالب یا طالب ها می گویند) ساخته دست آمریکا یا کشورهای منطقه هستند. معتقد بود که طالب به نفع آمریکا است تا بتواند در منطقه بماند یا اینکه طالب با حمایت پاکستان و ایران مانده تا آمریکا نتواند مستقر شود. مثل بقیه افغان هایی که دیدیم، دل خوشی از ایرانی ها و پاکستانی ها نداشت و می گفت این دو گروه، همیشه به افغانستان ظلم کرده اند و افغانستانی ها را تحقیر. مسعود خیلی خوب با آدم ها گپ می زند.

به Nai یا نی که رسیدیم هنوز برف می آمد. خیابان ها تا حدی شلوغ بود و هیچ چراغ راهنمایی ای هم وجود نداشت. نظم هر چهارراه را یک پلیس بر عهده داشت و هیچ خبری از نیروهایی با سلاح سنگین و این حرفها نبود. نی (یا به لهجه ما نای) یک مرکز است برای آموزش رادیوهایی افغانستان. افغانستان مثل هر کشور دارای آزادی بیان نسبی دیگر رادیوهای آزاد دارد. این رادیوها بسیار آماتور هستند و نیازمند آموزش. حتی برد بعضی از این رادیوها کمتر از چند ده کیلومتر است. حدود ۶۰ رادیو اینجا هست که از بین آن ها ۳۰ تا کاملا مستقل هستند و عضو اتحادیه رادیوهای مستقل افغانستان. نای به آن ها آموزش و خدمات می دهد و ما اینجا هستیم که به اعضای نای، نحوه ساخت یک وب سایت آسان با کمک SPIP را آموزش دهیم.

امکانات بسیار کم است و رفتار افغانی ها دوستانه. کلاس در یک اتاق ۲ متر در ۴ متر برگزار می شود که به شکل بسیار فشرده ۵ عدد PC و یک عدد لپ تاپ روی میز وسط آن گذاشته اند. من و مسعود یک لپ تاپ داریم و یک وایت برد. به جای ویدئو پروژکتور، آدم ها پشت یکی از مونیتورها جمع می شوند. افغانستانی هایی که در آموزش هستند هیچ کدام لباس افغانی یا چشم های گشیده ندارند. می گویند افغانستانی هایی که ما در ایران دیده ایم همه از قوم هزاره و بدون تحصیلات بوده اند و این باعث شده نگاه خوبی به افغانی ها نداشته باشیم. بچه های باهوش و سخت کوشی هستند.

وسط کلاس مسوول نای در را باز می کند و درباره ساعت کلاس ها صحبت می کند. روی ۵ ساعت در روز توافق می کنیم (: سه ساعت صبح و دو ساعت بعد از ظهر. ما انتظار شش ساعت در روز را داشتیم. قبل از رفتن از ما می خواهد که یک «فکاهی»‌ تعریف کنیم. چیزی به ذهنمان نمی رسد که قابل گفتن باشد. خودش یکی تعرییف می کند و می رود (:

کلاس خوب است و بچه ها علاقمند. زبان همدیگر را راحت می فهمیم. بخصوص در بحث های «تخنیکی» که کلمات انگلیسی اش بیشتر است. بچه های فنی هستند.