این یکی وبلاگ جادی


بعد از مرگ مداد بشوید

نوشته شده در جالب با Admin روی مارس 31, 2007

وقتی مردید دوست دارید چی بشه ؟ دفن بشوید ؟ سوزانده بشوید ؟ یا مداد شوید ؟ یک هنرمند طرحی رو اجرا کرده که طی اون شما می توانید درخواست کنید که بعد از مرگ از خاکستر شما مداد ساخته بشود. مساله وقتی قابل توجه می شود که بدانید از خاکستر هر مرده می شود ۲۴۰ مداد ساخت. به نظر من بامزه است اگر بعد از مرگ آدم مداد بشه. تنها مشکلش اینه که شما بخشی از یک تحقیق گسترده درباره پست
مدرنیسم خواهید بود.

برنامه آموزش تایپ نسخه صفر در حال تکمیل شدن است

نوشته شده در نرم افزار آزاد با Admin روی مارس 26, 2007

typeprogram.png
راستش اینجا نوشتم ببینم کسی پیشنهاد خوبی برای اسم داره ؟

نصب ویندوز زیر لینوکس برای نوشتن برنامه تایپ فارسی

نوشته شده در نرم افزار آزاد با Admin روی مارس 23, 2007

من تایپم خوبه؛ حدود ۶۰ کلمه در دقیقه. یک حرفه‌ای حدود ۸۰ کلمه در دقیقه تایپ می کنه و یک آماتور حدود ۲۰ تا. به همین دلیل زیاد ازم پرسیده می شه:

       - برنامه تایپ خوب چی هست ما تمرین کنیم ؟

و متاسفانه تا جایی که من دیدم، برنامه خوب و آزاد چیزی نیست. بخصوص فارسی. سر همین جریان تصمیم گرفتم خودم یک دونه جمع و جور و بدون جینگول و پینگول بنویسم تا اگر کسی خواست تایپ ده انگشتی فارسی یاد بگیره بتونه باهاش تمرین کنه. مشخصات من با لینوکس کار می کنم ولی برنامه نباید فقط تحت لینوکس باشه چون خیلی ها هنوز با ویندوز کار می کنن.

برای همین زبان Python و با راهنمایی یکی از حرفه ای های لینوکس (بالاخص فدورا و گیمپ) رابط gtk رو انتخاب کردم. ولی چون برنامه باید زیر ویندوز هم اجرا بشه و من هم حرفه ای این کار نیستم، نیاز به تست دائم در اونطرف هم دارم؛ پس فعلا مشغول نصب یک ویندوز زیر لینوکسم هست. بله. زیر لینوکسم یک ماشین مجازی تعریف می کنم. یعنی لینوکس برام سخت افزار یک کامپیوتر رو شبیه سازی می کنه و اون تو یک ویندوز نصب می کنم. ویندوز فکر می کنه در یک کامپیوتر مستقل در حال اجرا است در حالی که این کامپیوتر مستقل یک پنجره نرم افزاری توی لینوکس است (:

اجرای ویندوز زیر لینوکس

البته حقیقت اش رو بگم این که بعد از مدت ها دارم نرم افزار دزدی استفاده می کنم کمی ناراحت کننده است ولی به نظرم فعلا که چاره ای نیست (:

عیدتون مبارک

نوشته شده در روزنوشت با Admin روی مارس 20, 2007

خب بگم که عید شما مبارک. البته می شد ایمیل بزنم یا اس ام اس بفرستم ولی چه کاریه ! این روزها کلی اس ام اس می یاد که عید رو تبریک می گه و عملا کپی پیام های مشابه است و ایمیل ها هم که مجموعه ای هستن از عکس گل و بلبل و اینا با یک نوشته روشون (:

خلاصه من اینجا به شکل متنی نوروز رو تبریک می گم و خوشحالم که خورشید و زمین یکبار دیگه دقیقا در این وضعیت خاص دوست داشتنی قرار گرفتند.

البته بداخلاق نیستم ها. مشکل اینه که سازمان ما رو بستن. کنشگران داوطلب تعطیل شده و فعلا بیکارم که خیلی خوش می گذره ولی اشکالش اینه که گذاشتن وقتی سازمان رو تعطیل کردن که خودش خود به خود تعطیله و عملا ما ضرر کردیم ! بدشانسی اینه. البته جنبه های خوب هم داره. مثلا اینکه شروع کردم به ترجمه کتاب زندگی نامه لینوس توروالدز که خودش نوشته. همچنین کیبرد آزاد رو می شه جدی تر بگیریم و کلی کار باحال دیگه. اگر کسی کار داوطلبانه برای سازمانش داشت یا کاری داشت که به درد جامعه مدنی می خورد و کمی هم پول داشت پیشنهاد بده (: مثل راه اندازی سایت و اینجور چیزها.

دو خبر درباره ۸ مارس و دستگیری های اخیر

نوشته شده در حقوق بشر با Admin روی مارس 11, 2007

خبر خوب اینکه ژیلا بنی یعقوب آزاد شد و خبر بد و خجالت آور برای دولت اینکه قرار بازداشت شادي صدر و محبوبه عباس قلي زاده صادر شد. . این یعنی این دو نفر به زندان خواهند رفت. هرچند که قاضی هنوز مدت زمان زندان رو اعلام نکرده.

به نظر من این حکم و این تصمیم برای جمهوری اسلامی مایه خجالت است. دو نفر که از حداقل حقوق انسانی خودشون که در قوانین جهانی و کشوری هم تصریح شده استفاده کرده اند و حالا باید به زندان بروند. سی و یک نفر دیگه هم به همین جرم بازداشت شده اند و دردسرهای فراوان کشیده اند. مایه خجالت است. خجالت.

افغانستان – بازگشت به شیوه سفر قندهار

نوشته شده در سفر با Admin روی مارس 9, 2007

بلیت برگشت را از چند روز قبل خریده ایم. گفته اند باید پنجشنبه چک کنیم که پرواز چه ساعتی است. زنگ که می زنیم می گویند پرواز ساعت هفت و نیم است و تاکید می کنند که پنج و نیم درفرودگاه باشیم. با محل اقامت هماهنگ می کنیم که ماشین ساعت پنج و ربع (یا به قول خودشان پانزده دقیقه بعد از پنج)‌ آماده باشد.

صبح غرق خواب هستم که مسعود در می زند و بیدارم می کند. ساعت تازه پنج است و قرار بوده همین لحظه ساعت زنگ بزند. حاضر می شوم و به رانندگی مسوول هتل راه می افتیم به سمت فرودگاه. فرودگاه بسته است و صبح ساعت ۶ دوباره بازخواهد شد ! مجبوریم جلوی در ورودی در ماشین بنشینیم و درباره تاریخ افغانستان «گپ کنیم».

خوشحال خان که مسوول هتل ما است، از تاریخ افغانستان می گوید. مثل اکثریت قریب به اتفاق کسانی که ما با آن ها گپ کرده ایم، می گوید که دوران دکتر نجیب (زمان کمونیست ها)‌ بهترین دوره افغانستان بوده. از ائتلاف جهانی ضد نجیب می گوید و استعفایش. وقتی از اعدام نجیب در خیابان توسط طالب ها حرف می زند، چشم اش پر از اشک می شود. توضیح می دهد که افغانستان از جنگ خسته است و دیگر جنگ نمی خواهد. از کرزای هم راضی است. می گوید بعضی مردم از کرزای تقاضاهای عجیب دارند: مثلا برق. می گوید برق رسانی زمان می برد و در دو سه سال نمی شود نیروگاه ساخت و برق رساند به خانه ها. حتی خریدن از کشور خارجی هم پول و زمان می خواهد. طرفدار کرزای است چون کرزای سیاست خارجی را به خوبی پیش می برد. می گوید افغانستان هم با ایران روابط حسنه و دوستی دارند و هم با آمریکا و هم با اسراییل. می گوید تا بحث جنگ آمریکا با ایران پیش آمد، کرزای پیمانی با «مکمل» کشورهای همسایه بسته است که پایگاه های نظامی این کشورها هیچ گاه علیه یکدیگر استفاده نشود.

ساعت شش شده و فرودگاه باز است. با ماشین داخل می شویم. پلیس ما را که می بیند می گوید با ساک ها پیاده بشویم و در یک سالن ساک ها را باز می کنند و می گردند و دوباره سوار می شویم. جالب بود که اگر یک کیف در صندوق یا کف ماشین بود اصولا کسی نمی دید. با همه اوصاف بالاخره وارد می شویم. مفصل نمی نویسم ولی نسبتا شبیه به ورود: بی برقی، «کلاشی» (بازرسی های بدنی)،‌ ایمنی بسیار پایین و … مثلا در جیب من کلی موبایل و کلید و جعبه و آت و آشغال است و در کلاشی که طرف می گوید «در جیب ات چه است؟» و می گویم شکلات می گوید رد بشوم و داخل بروم. بامزه است. قبل از مهر زدن پاسپورت می گویند که باید عوارض خروج بدهیم !!! می پرسیم چقدر ؟
– پنجاه افغانی
– افغانی نداریم ! دلار چقدر می شود ؟
– ده دلار و ده افغانی‌!
– استاد !‌ «بیخکی» افغانی نداریم! چقدر دلار ؟
– ده دلار و یک دلار بدهید.
کلک ! چهل افغانی به نفع خودش حساب می کند. بیخیال می شویم و پول و پاسپورت را تحویل می دهیم. وقتی پاسپورت نفر قبلی را می دهد پاسپورت ها قاطی پاتی شده. سه نفر قبلی پاسپورت هایشان را اشتباه گرفته اند.

بعد از همه ماجراها بالاخره با حدود نیم ساعت تاخیر می گوید برویم سوار هواپیما بشویم. فوق العاده است. پیاده روی باند به سمت هواپیما می رویم. سه هواپیما آنجا است. بعد از اینکه با دو سه بار پرسیدن مطمئن می شویم کدام به ایران می رود، سوار می شویم.

بلند که می شود به سه زبان فارسی، پشتون و انگلیسی اعلام می کند که «مسافران عزیز! به هواپیما خوش آمدید! مقصد هواپیما قندهار و زمان پرواز یکساعت و بیست دقیقه است». دلمان خالی می شود و ارتفاع پرواز را نمی شنویم. از مهماندارها که می پرسیم می گویند «یک توقف کوتاه در قندهار داریم و بعد به سمت تهران می رویم. قندهار تقریبا سر راه است».

کنار ما یک آقای ایرانی نشسته است. خوشبختانه مسعود وسطمان است. گپ که می زنیم می پرسد چکاره ایم و می گوییم آموزشگر IT. می گوید که «خوبه، من هم در کار Network هستم». فکر می کنم متخصص شبکه است. مسعود در آمدش را می پرسد «۵ هزار دلار. تا دو ماه دیگر ۲۵ هزار دلار در ماه خواهم گرفت.» تعجب می کنیم. در این فکر هستم که بگویم لیلا هم بیاید افغانستان کار شبکه بکند که کاشف به عمل می آید از این گروه گولد کوئست و این حرفها است و شبکه مسخره اش هم شبکه کامپیوتری نیست. از بدبختی هایش که می گوید و از سخت بودن زندگی در کابل و بدبختی هایی که کشیده کاشف به عمل می آید که چقدر درآمد کلانی دارد. می گوید که قبلا هم سعی کرده در ترکیه و امارات کار کند. بگذریم.

بیسکوییت و آب میوه پاکستانی را می خوریم و جمع که می کنند به «محوطه هوایی» قندهار رسیده ایم. در حین نشستن کلی هواپیما و آتشبار و ضد هوایی می بینیم و دو هلیکوپتر آپاچی که یکی در حال فرود است و دیگری در حال بلند شدن. در فرودگاه جنب و جوش است. نگاهی به روزنامه کنار دستم می اندازم. تیتر صفحه اول هست: «عملیات گسترده آمریکا علیه نیروهای طالبان در قندهار». فرود می آییم.

kabul_airport.jpg

هواپیما مانند مسیر رفت تعدادی مسافر پیاده می کند و تعدادی مسافر سوار. می پرسیم توقف چقدر است: «یک ساعت» ! لعنتی. یک ساعت توقف در یک شهر نه چندان در مسیر بدون اطلاع قبلی. یک ساعتی منتظر می مانیم. کمی بیرون را نگاه می کنیم، کمی عکس می گیریم و کمی «گپ گفته می کنیم». یک ساعت که می گذارد هیچ خبری از پرواز نیست تا اینکه شایعه ای در بین مسافر ها می پیچد: «قرار است حداقل دو ساعت اینجا بمانیم». واو… بلند گو تایید می کند «مسافران عزیز! به خاطر ممنوعیت پروازی ناحیه هوایی قندهار، آمریکایی ها اجازه پرواز را تا دو ساعت دیگر نخواهند داد». در محاصره هستیم (: وسط عملیات آمریکا علیه طالبان. یک ربعی که می گذرد بلندگو باز اعلام می کند «با وجود صحبت های بسیار ما با مقامات آمریکایی که حداقل به مسافران اجازه پیاده شدن بدهند، این اجازه صادر نشده است. لطفا از نان ها [غذاها]ی خود لذت ببرید.»

هلیکوپترهای آپاچی آمریکا در فرودگاه قندهار

صبحانه همینجا سرو می شود. تا سه ساعت آینده همینجا هستیم. لپ تاپ را روشن می کنم و وبلاگ می نویسم. چند ماشین نظامی آمریکا اطراف هواپیمای ما هستند. موتورها خاموشند و برق نیست. اشتباه می کنم و به دستشویی می روم. برق ندارند و باید لای در را باز بگذاریم. تازه متوجه می شوم که سیفون هم کار نمی کند ! کار را تمام می کنم و در عین کمی خجالت بیرون می آیم. خوشبختانه کار بزرگی نبود ! (:

kabul_helic.jpg

هنوز هم دارم وبلاگ می نویسم. چند جیپ اطراف هواپیما هستند و یکسری سرباز نره غول آمریکایی. چند مگس هم در هواپیما هستند. صبحانه اصلا خوب نبود. یکی از مسافرها آهنگ گوگوش پخش می کند. دوربین ام دست مسعود است که عکس می گیرد. امیدوارم حین بلند شدن هم فیلم های خوبی بگیرد. جذاب خواهد بود. الان دیگر بعد از بیشتر از سه ساعت توقف در این فرودگاه موتورهای هواپیما روشن شده اند و درها بسته (درها را باز کرده بودند که مردم هوا بخورند!) ولی خبری از پرواز نیست. هیچ خبری هم از اینترنت بی سیم نیست. متن را ذخیره می کنم تا در تهران بفرستمش. هواپیما راه افتاد. لپ تاپ را خاموش می کنم. مسعود از پنجره فیلم می گیرد.

kabul_usairforce.jpg

کمپین بدون مرز علیه رفتار غیرانسانی با مهاجران افغان

نوشته شده در حقوق بشر با Admin روی مارس 8, 2007

دوستان خیلی خیلی خوبم در انجمن بدون مرز یک کمپین جالب را شروع کرده اند برای اعتراض به رفتار غیرانسانی با مهاجران افغان. برای اینکه گزارش تصویری آن را ببینید نگاهی به http://bedoonemarz.com/blog/131 بیاندازید.

نوشته شده در سفر با Admin روی مارس 8, 2007

بعد از سه روز تدریس تمام وقت، بچه ها بسیار خوب پیشرفت کرده اند و نسبتا به راحتی یک سایت دینامیک را می سازند و صفحه بندی می کنند. مایه خوشحالی است. امروز می خواهیم بعد از کلاس به بازار برویم و هم آنجا را ببینیم هم چیزی بخریم.

af_kabul.jpg

شهر پر است از بیلبورد… از تبلیغات مدرن همانند این گرفته

af_billboard.jpg

تا تبلیغات مربوط به حقوق زنان مثل بیلبوردهایی که می گویند «زنان نیمی از جامعه را تشکیل می دهند و مورد حمایت دولت هستند» یا «تفاوت جنسی، خلاف قانون است». باید یک مطلب مجزا درباره حقوق زنان در افغانستان بنویسم ولی فعلا خلاصه بگویم که در تلویزیون دائما به مناسبت هشت مارس تبلیغاتی در مورد حقوق زنان پخش می شود. مثلا در این مورد که آن ها در ازدواج حق تصمیم گیری شخصی دارند.

af_kabul_street.jpg

مثل هر شهر دیگری، قسمت خوب و بد دارد. عکس اصلی ترین مرکز تفریحی را در پست های قبل گذاشته بودم. این هم یک خیابان معمولی است. مقصد اول، بزرگترین بازار کامپیوتر کابل است. این بازار با آن بازار مشهور (بگران) که همه چیز دست دوم و سرقتی است فرق دارد ولی چندان هم دست کمی از آن ندارد.

بازار کامپیوتر در افغانستان

یک پاساژ چند طبقه با مغازه های فشرده و پر از انواع چیزهای مرتبط با کامپیوتر و اکثرا بسیار ارزان. یک لپ تاپ Dell Latitude (مثلا مدل D600) دست دوم می بینم که می گویند «فی پنج و نیم صد» یعنی پانصد و پنجاه دلار. اگر D610 بود شاید وسوسه می شدم بخرم. بهترین Acer با وب کم و بقیه ماجرا «فی دوازده صد و نیم» است یعنی ۱۲۵۰ دلار. قیمت عالی است. دوست افغانی که یک کیبرد لازم دارد، یک کیبرد می خرد به ۱۰۰ افغانی (۲ دلار). مسعود دنبال چیزهای تخنولوژیک و جدید است که اصولا در این بازار وجود ندارد. بیرون می آییم. مقصد دوم برای من است: خرید «پاکل». از همان کلاه هایی که احمد شاه مسعود به سر می گذاشت. خوبی این خرید این است که برایش باید به بازار قدیمی تر شهر برویم.

af_pakon.jpg

گرم و راحت است و به قیمت توریستی می فروشندنش ۱۵۰ افغانی (۳ دلار ناقابل). مسعود هم یکی می خرد. فروشنده پیشنهاد می کند کلاه مدل کرزای هم بخریم. من که دوست ندارم. ترجیح می دهم به مغازه های رنگ و وارنگ لباس هم سر بزنیم. دنبال یک چیز برای لیلا هستم.

لباس فروشی در کابل

در نهایت تنها چیزی که پیدا می شود روسری است. جنس بهتر که می خواهیم کلا در مغازه را می بندد و از سوراخ و سمبه های مغازه چند روسری ابریشمی اصیل بیرون می آورد. جالب است که طوری رفتار می کند که انگار قاچاق می فروشد. نمی دانم چرا ولی به هرحال در مغازه را بسته و اینها را با احتیاط نشان می دهد. زیبا هستند و دوست داشتنی (:

af_kabul_scarf.jpg

از همین ها می خریم. با مقیاس افغانستان به طرز عجیبی گران است و بعدا معلوم می شود که با خریدن چهار تا از این روسری ها، حقوق متوسط یک ماه کار در کابل را خرج کرده ایم (حدود ۱۰۰ دلار).

از میزبانهایمان تشکر می کنیم که وقت گذاشته اند. رفتن به بازار واقعا لذت بخش بود و باعث شد کمی شهر را ببینیم. فردا آخرین روز کلاس است و پیشرفته ترین مباحث و نتیجه گیری کل دوره. به نظر می رسد دوره موفق بوده.

شب است و در تخت می نویسم. فردا «روان می کنم» به سایت. شهر برق ندارد و ما از ژنراتور استفاده می کنیم و به همین دلیل تلویزیون کابلی قطع است و دارم تلویزیون افغانستان می بینم. سریال های هندی، تبلیغات ایرانی و دم به دم تبلیغ برای روز زن و درباره حقوق زنان توسط «وزارت امور زنان». از یکی از تبلیغات فیلم گرفته ام که به دوستان نشان بدهم.

افغانستان – چند عکس، چند خاطره

نوشته شده در سفر با Admin روی مارس 7, 2007

این دو روز بدون هیچ حادثه خاصی گذشت. به جز رفتن به سفارت برای درخواست ویزا برای دوستان افغانی تا بتوانند در تهران در یک دوره آموزشی شرکت داشته باشند و یادگرفته های خود رو امتحان کنند. این دوستان قرار است بعدها در افغانستان آموزشگر دیگران باشند. ماجرای سفارت را باید بعدا بنویسم ولی فعلا این عکس ها را داشته باشید. البته قبل از دیدن عکسها توضیح بدهم که دوستی که با من است علاقه مند دوربین و عکاسی است و در نتیجه بر خلاف سفرهای قبلی، من در بسیاری از عکس ها هستم.

af_workshop.jpg

این عکس کارگاه ما است. چهار کامپیوتر رومیزی و سه لپ تاپ. در افغانستان لپ تاپ بسیار مرسوم است. به دو دلیل: وجود لپ تاپ های دست دوم ارزان و نبودن برق. لپ تاپی برابر لپ تاپ یک میلیون و چهارصد تومانی من را می شود در اینجا به قیمت نهصد دلار خرید. البته پیدا کردن لپ تاپ زیر پانصد دلار سخت است ولی لپ تاپ های روز را می توانید بدون امتحان کردن، دست دوم بخرید و ببینید چه چیزی از آب در می آید. برای خودشان مرسوم است. دلیل دوم بر می گردد به برق غیرمطمئن. در طول روز چندین بار برق قطع می شود و مردم ژنراتورهایشان را روشن می کنند. در این وضعیت استفاده از دسکتاپ غیرعملی است چون دائما ریست می شود. لپ تاپ با باتری اش این مشکل را هم حل می کند.

در عین حال همانطور که می بینید هیچ کدام از شرکت کنندگان ما از قوم هزاره نیستند. قوم هزاره همانی است که در ایران به عنوان مردم افغانستان مرسوم هستند. از چهره این افراد به سختی می شود حدس زد که ایرانی نیستند.

af_bus_japan.jpg

ساعت ناهار با خیلی ها گپ می زنیم. بحث ها جالب هستند و معمولا غم انگیز. آدم ها از رفتارهای نادرستی که در ایران با آن ها کرده ایم حرف می زنند. امیری می گوید که در ایران دانشجو بوده و یک بار که داشته با اتوبوس به سمت تهران می رفته، در یک ایستگاه مسوول اتوبوس از ولوو پیاده اش می کند و با وجود داشتن بلیت ولوو اصرار می کند که باید سوار اتوبوس قدیمی بشود چون افغانی است. من و مسعود چیزی نداریم بگوییم. یکی از مسوولین رده بالای این موسسه از دختری تعریف می کند که عاشق اش بوده ولی خانواده دختر فقط به خاطر افغانی بودن حتی اجازه حرف زدن هم به او نداده اند. این آقا به نظر من بسیار باشعورتر و با شخصیت تر از بسیاری فامیل های من بود. امیری عاشق آهنگ است و با لذت به هایده و گوگوش گوش می دهد. می گوید که آیت الله های واقعی اینها هستند نه آنهایی که به عنوان آیت الله مشهور شده اند. برایمان آهنگ افغانی کپی می کند (اگر خواستید و من را دیدید، بگیرید) و با افسوس می گوید که افغانستان زباله دان کشورهای دیگر شده. حرف اش را تندروانه می دانیم. در برگشت که دقت می کنیم روی خیلی چیزها نوشته شده که هدیه کشورهای دیگر هستند و مطمئنا بهترین هدیه های ممکن نیستند. من مشکلی با این ندارم که کشورهای دیگر در کابل مدرسه و دانشگاه و بیمارستان و اتوبوس و … داشته باشند و به نظرم در مرحله ای از رشد این لازم است. امیری این را دوست ندارد. دوباره عکس بالایی را برایتان تکرار می کنم.

af_bus_japan.jpg

داستان ها خیلی خیلی زیاد است. افغانستان سرد است. برای ما خیلی سرد است. البته این دو روز هوا بهتر بوده. ساعت شش در اقامتگاهمان هستیم (که اسمش DreamLand است و اسم صاحبش خوشحال خان) تا شام در اتاق مسعود گپ می زنیم و از بچگی ها و خاطرات تعریف می کنیم و بعد از هشت تا حدود نه و ده من کانال کمدی تلویزیون و شوهای خانوادگی خنده دار می بینم که دوستشان دارم و وبلاگ می نویسم و درسهای فردا را آماده می کنم. اینجوری:

af_bed_laptop.jpg

خاطره فرعی:امروز دوستان سر کلاس تریاک آورده بودند! یک چیز قهوه ای پررنگ بود شبیه قره قوروت و به اندازه یک گردو. بوی خاصی نداشت. می شد آن را با چایی شیرین خورد. البته یک قسمت کوچکش اش را. بحث شد که واقعا تریاک است یا نه. در نهایت زیرش آتش روشن کردند و دود کرد. بو کردیم. گفتند تریاک است. تلقین بود یا واقعی،‌ بعد از بو کردن احساس می کردم سرم کمی گیج می رود. جالب بود که گفتند تریاک داشتن در افغانستان هم جرم است هرچند که می گفتند موقع سرماخوردگی بسیار مفید است و استفاده می کنند.

افغانستان – چند برش کوتاه

نوشته شده در سفر با Admin روی مارس 5, 2007

- مسعود در راه از ظهیر می پرسد که حجاب اجباری است یا خیر. ظهیر می گوید اجباری نیست و در کافی شاپ خواهیم دید. در کافی شاپ سر یکی دو میز چند دختر نشسته اند که روسری هایی بسیار محکم تر از روسری های تهران دارند ولی روبنده ندارند.

- در یک چهارراه پرچم زیر را می بینیم: خشونت با زنان، ناسپاسی فرزندان…
زنان در افغانستان

- اکثرا از ایرانی ها و پاکستانی ها دل خوشی ندارند. می گویند زیاد به آن ها ظلم کرده ایم و مدت ها تحقیرشان کرده ایم. خوشبختانه لااقل گروهی که ما با آن ها هستیم می گویند این تقصیر عموم مردم نیست و همه جا همه جور آدمی وجود دارد.

- بعضی چیزها اینجا بسیار ارزان است. مثلا «موتور» (ماشین) یک ماشین معمولی سه و نیم میلیون است و یک ماشین لوکس ده میلیون و یک ماشین فوق العاده عالی سی میلیون. اکثر ماشین ها مدل بالا هستند. لوازم الکترونیک هم ارزان است. به شیوه پست قبلی.

- غیرقانونی بودن ستلایت (ماهواره) در ایران برایشان خنده دار است. می گویند بعضی خانه ها سه چهار جهت مختلف آنتن دارند و تمام کانال های حاصل را روی کابل به همسایه ها می فروشند. مثلا از قرار ماهی چهار دلار.

- هیچ سایتی فیلتر نیست. اصولا اینترنت آزاد است (در جهان فقط ۱۴ کشور اینترنت را سانسور می کنند) مگر اینکه در یک شرکت یا یک موسسه مسوولین آنجا تصمیم بگیرند اینترنتی که در دسترس کارمندان می گذارند را محدود کنند. ولی سانسور مرکزی و دولتی روی رسانه ها وجود ندارد.

- تقویمشان شمسی است ولی ماه هایشان به ترتیب از نوروز به بعد: حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سمبله، میزان، عقرب، قوس، جدی، دلو، حوت. نکته را داشتید ؟ جادی متولد ماه جدی است.

- به خیابان جاده یا شارع می گویند و یکی اسم یکی از خیابان های بزرگشان احمد شاه مقصود است. وقتی آمده بودند فرودگاه دو جوان را می بینند که حدس می زنند ما باشیم. رو به آن ها می گویند: «جادی! مسعود؟» و آن دو نفر جواب می دهند: «بلی! اینجا جاده مسعود است».

برگه‌ی بعد »